هملت نوشت
چهارشنبه ٢ آبان ،۱۳۸٦
پرده ی پنجم

در چند ماه پيش رو اين بلاگ به روز نخواهد شد. در حقيقت در اين مدت در اينجا نخواهم كه بودن(۱). به دلايل حرفه ای، جسمی و روحی كه گفتنش به كار كسی نمی آيد. از خوبی های دنيای ما يكی هم اين است كه نبودن هيچ كسی يا چيزی، هيچ چيز را تغيير نمی دهد. خورشيد بی اعتنا به همه آمدگان و رفتگان در هنگامی كه بايد طلوع خواهد كرد، و درختان بی توجه به اوضاع و به اخبار، به رسم قرار، رخِ سبزشان را به كيمياگرِ بی مهر زمان می سپارند تا زر كُنَدشان. مذبوحانه به خود دلداری می دهيم كه پس از ما به يادمان خواهند افتاد ديگرانی كه دوستمان می داشتند، گاهی به ما فكر خواهند كرد و دلتنگمان خواهند شد، و بدين گونه در واقع سعی داريم فراموش كنيم چگونه خود درست در هنگامی كه دلتنگ از دست داده ای بوده ايم با حضور و عطر ديگری به وجد آمده ايم، با درخشش انديشه يا نگاهی دلتنگی از ياد برده به مسيری ديگر افتاده ايم و در بايگانی بويناك ذهنمان رسته ای نو به نام آن وجود حاضری كه گرم است و «به روز شونده» گشوده ايم.

به هر رو در پايان برای شرحِ روحِ غالب اين و آن روزها، اين شعر از برشت:

بر كناره ی جاده می نشينم

راننده چرخ را عوض می كند.

جايی را كه از آن آمده ام، دوست ندارم.

جايی را كه بدان می روم، دوست ندارم.

پس چرا با بی صبری به او می نگرم

كه دارد چرخ را عوض می كند؟

(ترجمه از م.فرهادپور)      



(۱)  اين تركيب را از افصح المتكلمين ياد گرفتم، در اين بيت: «من دگر شعر نخواهم كه نوشتن كه مگس / زحمتم می دهد از بس كه سخن شيرين است» و كاربردش بيشتر از اضطرار معناست تا صِرف زبان آوری و زبان بازی.

مجتبا

جمعه ٢٠ مهر ،۱۳۸٦
ميان پرده ۵۲

... مثل جان كندنِ تابستان

§         در مدت گذشته از مرگ آنتونيونی و برگمان مدام با وسوسه ی نوشتن از آنها در اين جا مبارزه كرده ام. حتی تصور نوشتن مطلبی كه در آن ناگزير عباراتی نظير ((فيلمساز انديشمند))، ((راوی تنهايی انسان معاصر)) و ((نگاه فلسفی به زندگي)) بكار رود به وحشتم می اندازد. از ساخت آخرين فيلم (دست كم آخرين فيلم خوب) هر دو فيلمساز سالها مي گذرد، و شايد همين سبب شود با مرگ آنها فقدان زيادی حس نكنيم. با اين وجود انديشه اين دو نام در طول اين مدت رهايم نكرده است، و اين شايد بيشتر از حس ارتباط و شباهتی عجيب و پنهانی برآيد. شباهت و نزديكي ميان زندگی شخصی ام در چند سال گذشته و آدمهای فيلمهای آنتونيونی؛ آدمهای كسوف، شب و حتی صحرای سرخ. و همنوايی و ارتباطی غريب با برخی احوالات هنرمند سوئدی كه گویای همانندی شگرف رنجهاست، در هر كجا. 

§        گاهي می توان به اين فكر كرد كه مردمان سده های آينده در مورد اين به اصطلاح فضای روشنفكری و هنری روزگار ما چگونه خواهند انديشيد و با چه قضاوتی؟ در باره همه جدلهای ميان آقايان متفكر، مريد و مراد بازيهای پيرامون اديبان و فيلمسازان (رئيس ها) و همه ی اين غولها و نيمچه غولهايی كه زيبايی و اصالت زير پاهاشان له مي شود؟ مقايسه با نگاه امروز ما به گذشته می تواند آموزنده باشد: (( ...جدالی است كه روشنفكران يا حرفه ای های اهل ادب، در انجمنهای ادبی و محافل روشنفكری عصر خود داشته اند كه «از ميان اين سه شاعر، يعنی: امامی هروی و سعدی شيرازی و مجدِ همگر يزدی، كدام يك شعرشان ارزش بيشتری دارد؟» تا جامعه ای به لحاظ فرهنگی بيمار نباشد، اصلاً چنين سئوالی در آن ممكن است مطرح شود؟ سعدی كجا و امامی هروی و مجد همگر كجا؟ حالا خنده دار تر اينكه اينها طی نامه ای از مجد همگر پرسيده اند كه تو خودت بگو: «شعر تو بهتر است يا شعر سعدی يا شعر امامی؟» و او هم كه «مرجع اهل ادب» بوده فرموده است:

 در شيوه شاعری، به اجماعِ امم  /  هرگز من و سعدی به امامی نرسيم!

می بينيد روشنفكرها و حرفه ای های اهل ادب گاهی تا كجاها سليقه شان منحرف می شود. گويا سعدی وقتی اين داوری مجدِ همگر را در حق خود شنيده از اين تغابن، خون در دلش موج می زده است، تا آنگاه كه در جمعی ديگر از اهل ادب ازو در باب مقايسه مجد همگر و امامی هروی جويا شده اند و او هم انتقام خود را گرفته و گفته:

همگر كه به عمرِ خود نكرد ست نماز /  شك نيست كه هر گز به امامی نرسد!))(محمدرضا شفيعی كدكنی؛مفلسِ كيميا فروش: نقدوتحليل شعر انوری)

§        -  شنيده اي مي گويند هر آدمي با نگاهي خاصِ خود جهان را مي بيند؟

     -  و گاهي همگان با يك نگاه

     -  و تو با كدامين چشم جهان را مي نگري؟

     -  همه ي عمر با چشمان اُفليا، آرميده بر بستر آبگير در اعماق آب، درست پيش از مرگ.

مجتبا

چهارشنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٦
ميان پرده ۵۱

دوست عزيز رسول نمازی مرا به نوشتن مطلبی با موضوع وطن دعوت كرده است. اين پيشامد انگيزه شد برای جمع آوری برخی كلماتِ مانده در ذهن و آورده بر كاغذ در روزهای دور. پراكندگی ظاهری آنان از اين خصلتِ ناهنگام شان است. 

قطعاتِ وطنی

1)    مفهوم وطن برايم هيچ معنايی ندارد و هيچ حسی در من بر نمی انگيزد. در بهترين حالت نسبت بدان در وضعيتی گنگ و نامفهوم قرار دارم. حتی می توان گفت، در بيشتر موارد وطن و وطن پرستی در من واكنشی منفی به وجود مي آورد. هنگام مواجه شدن با اين مفهوم پيش از هرچيز ياد جنگ ها می افتم و ناخودآگاه تصوير بدنهای مجروح سربازان جنگ اول جهانی پيش چشمم می آيد. 

  

2)    بايد از هر گونه سهل انگاری در تمايزی ظريف و مهم ميان مفهوم وطن با مفهوم بنيادی و حتی خطرناك تر فرهنگ پرهيز كرد. عدم درك اين تمايز می تواند به موضع گيری های نظری فاجعه باری بيانجامد. برای درك روشن تر اين تفاوت می توان قياس كرد فرهنگ نوجوانی را از شمال تهران با مردی از روستايی در سيستان كه هر دو عنوان ايرانی دارند. وطن همواره مفهومی انتزاعی باقی مانده است ( و از همين روست كه تخريب آن هرگز به معنای ناچيز انگاشتن تأثيرات اجتماعی و فراموشی ساختاری اساسی چون اجتماع (community) در معنايی كاملاً مشخص و انضمامی نيست). اما فرهنگ صورت بندی حضوری آن چنان قاطع و گاهاً ويرانگر است كه به زبان داريوش آشوری: ((فرهنگ از مرگ و زندگي قوی تر است)).

3)    ما به كجا تعلق داريم؟ به سرزمينی كه در آن متولد می شويم؟ مرزهای اين سرزمين كجاست؟ به محله ای كه در آن بزرگ می شويم و آدمهايی كه با ايشان زندگی می كنيم؟ مفهوم وطنْ دلبخواهی، تصادفی، نا اصيل و بی سامان تر از آنست كه تعلق جانِ ما بدان منتسب شود. تفاوت تعلق مردمان كشور آذربايجان با فردی متولد شهری مرزی در استان آذربايجان ايران دقيقاً در كجاست؟

4)    هنوز می توان اين سئوال مونتسكيو را بازگو كرد كه: ((چگونه می توان ايرانی بود؟)) و يا حتی از آن پيشتر رفت، آيا ايرانی بودن هنوز معنايی دارد؟ اگر ايرانی بودن را (همانند كنگويی يا لهستانی بودن) شيوه ای خاص از بودن بدانيم، و اگر با تسامح بسيار بپذيريم كه در قرون گذشته آن يكپارچگی و وحدت كه براي شكل دادن به اين گونه ی حضور در جهان لازم است وجود داشته، اكنون بی شك هيچ عنصرِ كلی شكل دهنده به يك روح مشترك درميان مردمان اين سرزمين موجود نيست(شايد جز زبان كه بدان خواهم پرداخت). 

5)    روح ما را چه نيروهايی شكل مي دهند؟ جدا از مفهوم مبتذل ((روح شرقی)) آيا سامان دهنده های ذهن و تفكر ما لزوماً متعلق به سرزمينی است كه در آن متولد می شويم؟ در حقيقت ما بيشتر به جهان انديشگون خود كه اساساً «بی دركجاست» تعلق داريم، و خشت خشت اين سازه ی پيچ در پيچ را با بی شرمی تمام از چهار گوشه ی عالم گرد آورده ايم، بی هيچ عنايت و احترام به چهارچوب بی روحي به نام وطن. 

پ.ن: در مورد شخص خود با ذهنی مواجهم كه در غالب اوقات به شكل گسترده ای آبديده ی انديشه ی غربی است. حكاكی روح مرا بيشتر باخ، پروست، شكسپير و هومر به عهده داشته اند تا هر حكيم وطنی.

  

6)    اگر به دنبال اصلی ترين مايه ی هويت بخش و مؤلفه ای تمايز دهنده باشيم بايستی از زبان نام ببريم. به آن قول مشهور زبان خانه هستی است، و درك هستی يك فارسی زبان تا حد زيادی روشن. در بين تمامي فارسي زبانان جهان وجه مشترك اساسی تری يافت می شود تا درميان محصوران در مرزهای يك كشور. در طول تاريخ نيز لفظ ايرانی بودن تا حد زيادی با معنای فارسی زبانی ادا شده است. 

پ.ن: بايد اعتراف كنم تنها عنصر لذت بخش اهل اين خاك بودن برايم همين است. خوشبختی فارسی زبان بودن لذتِ(و مطمئناً نه افتخار) همزبانی با سعدی است. اين امكان بی بديل كه می توان سعدی را، و كسان ديگر را نيز، به زبان مادری خواند. لذتی كه كمتر غير ايرانی می تواند در آن با من شريك باشد. البته همانگونه است همزباني با دانته و بودلر، كه ما از آن محروميم.

7)    زير سقف مسجد شيخ لطف الله ايستاده ی. اين جا بی شك زيبا ترين مكانِ اين ملك است، و خالق اين بنا بزرگترين هنرمند غير ادبی تاريخ اين سرزمين. در اين جا هيچ تفاوتی ميان تو نيست با يك آرژانتينی يا ويتنامی، چه بسا او اين جا در لذتی ژرف تر غرق بوده باشد. بدانگونه كه ما می توانيم در زير گنبد كليساي فلورانس يا شارتر احوالي اثيری را عميق تر از يك ايتاليايی يا فرانسوی از سر بگذرانيم. 

8)    نگره ی ميهن پرستانه به شكلی حياتی بر احساس مالكيت مطلق بر خاك مبتنی است. وطن(خاك،سرزمين) در اين جا به مثابه ابژه مالكيت/ابژه عشق (love object) ظهور می يابد (و با توجه به مادينگی مفهوم وطن كه در تعابيری چون «مام ميهن» نمود می يابد، حتی مي توان گفت اين عشق سويه ای اديپي مي يابد). در تعابيری مسامحتاً لَكانی می توان گفت، از آنجا كه در جهان واقع اين مالكيت تحقق نمی يابد، وطن به مثابه ابژه همواره پيش از پيش از دست رفته است، به دست ما نمی رسد و چيزی از آن ما نمی شود؛ وطن تنها در ساحت نمادين است كه متعلق به ما می شود، آن را پاس می داريم و مدام فاصله پرناشدنی خود را با آن انكار می كنيم، و در نهايت فراخوانی می شويم به حفاظت از اين مالكيت و در واقع از اين آرزومندی فنا ناپذير (indestructible) به سمت ابژه/وطن. در حقيقت ما بی آنكه خود بدانيم واجد «بی وطنی» هستيم. ما بدون (without) وطن هستيم.

9)    در نگاهی تاريخی حس تعلق به خاك و بالطبع ميهن پرستی بيش از هر چيز بانی نوعی فراموشی بوده است. فراموشی تعلق به گونه ی نگون بخت انسان. ما با تفاوت گذاشتن ميان وطن پرستی و نژادپرستی به شكلی آشكار خود را گول می زنيم. 

10)           در حاليكه مفهوم وطن سعی بر آن دارد كه هرچه بيشتر مسئوليت مارا نسبت به انسانها، خارج از حقوق شهروندی ملغا كند، تنها با نوعی بد طينتی می توان نتيجه گرفت كه با بی وطنيْ سياست تعطيل می شود. در اين وضعيت، بر خلاف، عمل سياسی خطيرتر، دشوارتر و به حتم ضروری تر می گردد. 

11)           واقعيت بی رحمانه آنست كه احساس غربت بيشتر معلول فرايندی روانشناختی است، تا نشانه ای از يك تعارض هستی شناسانه. تونينو گوئرا شاعر ايتاليای: ((غم غربت غم آن زندگی است كه هرگز نتوانستيم بدان دست يابيم: در نهايت درد زيستن... غمِ غربتْ غم ناداشته هاست)).

12)           شعارِ ناپلئونِ كبير در جنگ های برزگِ ميهنی: «برادر زنان افتخاری! آينده از آنِ هم شيره گانِ شماست!» (احمد شاملو) 

 

نوشتاری از من با عنوان «تنهايي ژاور؛گفتار در اهميت قانون» را می توانيد در اين سايت بخوانيد، با فرض وجود حوصله! 

مجتبا

سه‌شنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٦
پرده ی پس

ای كاش داوری...

((اگر تفكر – اين نجوای خاموش دو تن در وجود يك نفر–  تمايز درون هويت ما را هويدا می سازد، آن را در قالب آگاهی عرضه می دارد و بدين گونه ثمره ای جانبی به نام وجدان به بار مي آورد؛ پس داوری، كه ثمره ی نيروی رهايی بخش تفكر است، تفكر را تحقق می بخشد و آن را در جهان ظواهر آشكار كند، جايی كه انسان هيچ گاه تنها نيست و همواره آنچنان درگير اين ظواهر كه قادر به فكر كردن نيست. نمود نيروی تفكر شناخت نيست، توانايي تشخيص درست از نادرست و زشت از زيباست. و اين حقيقت می تواند، دست كم برای خودم، در لحظات ويژه و بحرانی آزمون، از وقوع فاجعه جلوگيری كند)).   

                                                                      هانا آرنت

Hannah Aremdt, `Thinking and Moral Considerations: A Lecture`, Social Research, 38:3 (1971), pp.445-6.

 

 

مجتبا

شنبه ٦ امرداد ،۱۳۸٦
ميان پرده ۵۰

در محيطی كه گاهی گذرم بدان مي افتد برای گذران زندگی، جناب مهندسی آمد و رفت دارد در چند دانشگاه استاد. مراد بسياری از جوانان، مشهور است و محبوب نوجوانان. و به قول اطرافيان در حيطه كارش براي خود وزنه اي است. برای من اما اين آقا بيش از هرچيز موجود چندش آوريست، از آن دست آدمهايی كه تنها به كار آلوده تركردن اين جهان سراپا آلوده مي آيند. و اينكه گاهی بايد چشمتان هرروز به جمال چنين استادی! روشن شود در نوع خود عذابی است اليم. به دلايلی كه بماند.   روزي در نزديكی اش بودم كه صدای تلفن همراهش بلند شد و به عنوان زنگ از گوشی گرانقيمتش قسمتی از سوئيت ششم برای ويلنسل باخ پخش شد. همنشينی اين موجود دوپای نفرت انگيز با اين موسيقی ( كه به مانند سمفونی موتسارت يا چهار فصل ويوالدی شنيدنش به عنوان زنگ موبایل عادی نبود) كه شايد در نوع خود شريف ترين باشد در همه ی عالم، صحنه ای غريب و متضاد بوجود آورد يادآور برخی فيلمهای كوبريك يا آنارشيسم شگفت انگيز ماركوفرری. پس از چند بار تكرار و به صدا درآمدن موبايلش محترمانه از او خواستم كه زنگ گوشی اش را عوض كند و ايشان پس از چون و چرای بسيار آخر سر پاسخ دادند: (( آهنگهای ديگر اين گوشی زيادی تكراری است)).

به فاصله چند روز از اين ماجرا، داخل تاكسی دوباره همان آوا به گوشم می رسد. اين بار از موبايل دختر جوانی است كه در كنارم نشسته. تلفن را جواب می دهد و تا هنگامی كه من به مقصد می رسم يكسره از تلاشهايش براي ثبت نام در تور آنتاليا حرف مي زند. سعي مي كنم به چيزی فكر نكنم. تصوير مساجد و بناهای رومی استانبول بی اختيار پيش چشمم می آيد.

به گمانم والتر بنيامين هنگام نگارش مقاله ((اثر هنري در دوران تكثير مكانيكي)) در كابوسهايش نيز چنين وضعيت رقت انگيزی را پيش بينی نمی كرد. اكنون ديگر صحبت از نابودی ((تجلی)) اثر هنری نيست. اكنون اين تلاش هزار ساله ی بشر در راه سود بردن از هنر برای تعالي حضور انسانی است كه برباد مي رود. اين هنر در مقام آگاه كنندگی و رهانندگی از تحميق زندگی روزمره و سلطه ی ساده لوحی مطلوب قدرت است كه نابود می شود. بنيامين خوش باورانه در نوشتارش می آورد: ((تطابق با توده ها و تطابق توده ها با واقعيت فرايندی متعلق به نظرگاهی غايی است و بيشتر برای تفكر است تا ادراك حسی)). اما حالا ما نيز می توانيم به سادگی با آدورنو همراه شويم كه اين تطابق با توده ها تن دادن به تحقير هنر است و آرمانی كردن فرهنگ توده ها چيزی جز تسليم برابر عقب ماندگی آنها نيست، و اين فرايند هيچ گاه به تفكر ختم نمی شود. همانطور كه امروز به خوبی می توان ديد خوش بينی مفرط بنيامين به ذات سينما نيز تا حد زيادی زودباورانه بوده است و افزايش خيره كننده ی نفوذ فراگير هاليوود به خوبی بيانگر اين نكته است. خوشبختانه بنيامين نماند تا ببيند در روزگار ما هر تلقي غير بازاری از سينما محكوم به فناست و نه تنها  از آرمانگرايی مونتاژ ديالكتيك سينمای شوروی چيزی باقي نمانده كه سينمای هنری اروپای غربی كه بنيامين به آن هم نظر خوشی نداشت مدتهاست بی رمق گشته. روزگاری كه در آن بهتر است آرزو كنيم اين آدمها به صفهای ميليونی خريد هری پاتر بپيوندند تا برای زنگ موبايل يا درهای خانه شان سراغ استراوينسكی و دبوسی نروند.

و امروز مگر چه چيزی برای ما باقي مانده كه بدان افتخار كنيم؟ در جهانی كه در هر سه ثانيه يك كودكش بر اثر گرسنگی می ميرد، و در كشوری كه در مورد هر آنچه به سويه ی رفيع تر حيات انسانی مربوط می شود (فرهنگ، تفكر و اخلاق) در افتضاح ترين وضع ممكن قرار دارد، مگر چه چيزی باقي مانده است جز هنری غير تجاری برای مقاومت در مقابل هجوم همه جانبه ی نظامی كه انسان را به غريزه و مصرف فرومی كاهد. مگر چه كسانی باقي مانده اند برای امید بستن به جز روشنفكران و انسانهايی كه به قول محمدرضا نيكفر مرزبندی خود را با كثافت مشخص می كنند و فشار تمامی جامعه برای كاسب شدن را تحمل می كنند و به يكسان شدن تن در نمی دهند. با پای نهادن در راهی كه شايد جايی نام آرمانگرايی به خود گيرد، با كليد واژه هايی چون انسانيت، خرد و حقيقت. در چنين شرايطی چاره ای نيست جز دفاعی با چنگ و دندان از هنر و تفكر كه ضرباتی هرچند بی رمق به همه ی آن دژها و استحكاماتی وارد مي كند كه بی بها و پيش پا افتاده كردن هنر و بدين گونه از ميان بردن تاثیرش را آخرين فتح و افتخار در درسترس خود می دانند. و اين شايد برای ما واپسين سنگر باشد. سنگری که باید اعتراف کرد مدافعان چندانی ندارد.

پس از پياده شدن از تاكسی ناخودآگاه به خوشبختی فكر می كنم. به خوشبختی جوان بی استعداد عاشق موسيقي در قرن هجدهم. او كه مجبور به پيمودن راه هايی ناامن و صعب العبور، پياده، در باران و سرما می شود برای رسيدن به شهر كوتن. تا در آنجا شايد در يك بعد از ظهر پائيزی بتواند نخستين اجرای سوئيت شماره 6 را توسط بهترين نوازنده ی ويلونسل آن ديار، آنهم در حضور خود مصنف، كاپل مايستر دربار كوتن، شاهد باشد. به آن همه سحر، شكوه و خوشبختی فكر مي كردم... موبايل كسی زنگ می زند.

مجتبا

چهارشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٦
ميان پرده ۴۹

معرفی يك كتاب و پيشنهاد آن به ديگران شايد اساساً كار عاقلانه ای نباشد. چه، سرخودانه در سرنوشت اثری شريك مي شويم كه از آن ما نيست. هنگامی كه خواندن كتابی را به كسي پيشنهاد مي كنيد و او پس از خواندنش بدان خرده مي گيرد، شما نيز در سرخوردگی اثر و شايد مؤلف آن شريك مي شويد (استثناء در اين قاعده آثاری است كه بزرگ و شاهكار خطابشان مي كنيم. وقتي فردی در برابر پيشنهاد خواندن سعدی، دون كيشوت يا همينگوی امتناع مي كند بايد ايراد را در آن آدم جست تا در جايي از اثر). كتاب گفتگو با ليلی گلستان (از مجموعه تاريخ شفاهی ادبيات معاصر ايران) اما كتاب خوبی است. آنقدر خوب كه اگر از تجربه اش، با ديگران حرف نزنيم بي احترامی است به خوبی كتاب، به خوبی ليلی گلستان.

كتاب پر از نام است، ياد است و خاطره. نام و ياد آدمهای بزرگ و بيش از آن كوتوله های بزرگ نما. و شايد بيشتر از همه یاد يك نفر كه روح كتاب است: ابراهيم گلستان (كه بی ترديد يكی از پنج هنرمند بزرگ صد سال گذشته ی اين ملك است). و چه سحر انگيز است نزديك شدن با اين درجه ی وضوح به آدمی كه همواره آنقدر برای نسل ما افسانه ای و شبح گون مي نمود. خاطراتی كه به شفافیت تصوير چنين غبار گرفته ی مردی بزرگ بسيار كمك مي كند. شمايل مردی كه به شكلی غريب با تصوير ذهنی ما از روشنفكر و هنرمند ايرانی تفاوت دارد. خاطراتی گاه طنازانه و شيرين و گاه خيره كننده:

          (( يك بار پدرم برای كار استوديويش به پاريس آمد و يك روز به من گفت كه امروز با چند فرانسوي قرار ناهار دارد و مرا با خودش برد. من هجده، نوزده سال داشتم. وقتی به رستوران رفتيم، پدرم آن دو فرانسوی را به من و من را به آن دو نفر معرفی كرد: دخترم ليلی. مسيو ژان لوك گدار، مسيو فرانسوا تروفو! من بهت زده و حيرت زده زبانم بند آمده بود.[...] ناهار از گلويم پايين نمی رفت، فقط فكر مي كردم خدايا چه می شود اگر يكي از اين دو نفر مرا «كشف» كند! و مرا در فيلمش بازی دهد... آنها مرا «كشف» نكردند. و من گرسنه و تشنه و ناكام از رستوران بيرون آمدم! حالا نمی دانم من باختم يا آنها!)) ص34

و جايی نيز با انتقاد تند و تيزش از پدر جسارتش را به رخ مي كشد:

      (( بسيار زير سلطه ی او بودم. تا آرام آرام خودم شدم. عيب بزرگ او خود پسندی و تافته ی جدا بافته بودنش بود. هيچ كس را قبول نداشت. خودش را خيلی قبول داشت.)) ص25

كتاب سرشار است از اين يادها: جدل های تند گلستان با آل احمد، اداهای آزار دهنده و تلخي بهمن محصص، تفرعن و ناخوشايندی وارهول و... و اشكهايی به پهنای  صورت كه همانند يك موتيف در سراسر كتاب، در طول زندگي ليلی گلستان تكرار مي شود. و سرانجام عكسهای پاياني كتاب: لبخندی كه از چهره ی ابراهيم گلستان محو نمي شود، تصوير كودكی كاوه گلستان كه داغمان مي كند، و تاركوفسكی با آن ژست نجيبانه اش!

كتاب بی هيچ حرفی ژورناليستی و سردستی است، بي هيچ ادعای بزرگ. گفتگو كننده آشكارا در باغ نيست، و گاهی چقدر در حسرت باقيمان می گذارد كه چه چيزها مي توانست بپرسد و نپرسيده. آدمی داستان زندگيش را مرور مي كند بی هيچ حرف و سخن گزاف و اضاف. اما روحی در سراسر كتاب جاری است و در گوشه گوشه ی آن موج مي زند: اميد و اراده. عزمی استوار در مسير آن چيزی كه اين روزها آدمهای «بيكار» بيش از همه از آن سخن می گويند : كار فرهنگي. جنگيدنی تا سرحد توان، با مصائبی كه در اين سرزمين فرهنگ پرور از هر نوعش يافتنی است، برای انتشار يك كتاب. و البته ثمره ی آن مجموعه ای ستودنی از بهترين ترجمه های ادبي و ارائه نمونه ای تأثيرگذار از گالری داري بوده است. اين همه است كه ما را وامي دارد بايستيم و با صداقتی تمام بگوييم: متشكريم خانم گلستان، متشكريم.

تاريخ شفاهی ادبيات معاصر ايران 1، ليلی گلستان؛ گفتگو اميد فيروزبخش؛ نشر ثالث؛ 2200 نسخه. 

مجتبا

پنجشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٦
ميان پرده ۴۸

اين يادداشت را بيش از يك ماه پيش و در اوج جريانات مبوط به اخراج افاغنه از ايران نوشتم. با وجود بازتابهاي مطلب مربوط به فيلم 300 و پرهيز ذاتی ام از تنش، از گذاشتنش در اينجا منصرف شدم. اما سخنراني چند هفته پيش يوسف اباذری در دانشگاه تهران جسارت طرح دوباره ی موضوع را به من بخشيد، هر چند از رويكردی متفاوت.   

اخراج افاغنه؛ طرح يك اتهام

اين روزها در جريان طرح ساماندهی مهاجرين، و تحت نظارت نهادهای بين المللي، افغانيان ساكن ايران را به كشورشان باز مي گردانند، و يا بهتر است گفت اخراج مي كنند. البته گاهی همراه با مقادير قابل توجهی كتك و شكنجه. به بيان ساده تر اين روزها ملت دوست و برادر افغان زير مشت و لگد مأموران وطنی لت و پار مي شوند و رهسپار كشورشان. با توجه به سابقه برخورد اين نيروها با دانشجويان و معترضان و اين روزها هم زنان هموطنشان، به سادگی می توان آنچه بر افاغانه مي گذرد را تصور نمود. در برخورد با اين ماجرا مي توان از بحث مشهور و درخشان آرنت در باب حقوق بشر و حقوق شهروند سخن گفت، و يا از هريك از مباحث جدی و غير جدی ديگر. قصد من اين است که سويه ای متفاوت از اين رخداد را شرح دهم. وجهی كه با توجه به آن اكثر ما ايرانيان در اين افتضاح شريك و همگی حامل شرم اين رسوايی خواهيم بود. واقعه ای كه در پرتو آن سكوت محافل روشنفكری وطنی و فضای نظری و انتزاعی حاكم بر بحث هايشان بيش از پيش رقت بار مي نمايد.

ملت ها و دولت ها نيز همانند تك تك افراد در مواقع لزوم اشكالی از مكانيسم های دفاعی روان را به كار مي گيرند. يكي از اين ترفندها تحقير(humiliation)  است كه ما نوعاً در شرايط گوناگون از آن سود مي بريم (و واقعاً گاهي به سلامت روانی ما كمك چشمگيری مي كند). افراد اين راهكار را اتفاقاً بيشتر براي جبران و يا سركوب تنش حاصل از تحقير خود توسط يك ((ديگريِ بزرگتر)) به كار مي برند. هنگامی كه فردی تحقير مي شود او در نخستين فرصت ممكن اين بلا را بر سر كس ديگری خواهد آورد، و بدين گونه لااقل در سطح خودآگاه از شر تنش حاصل از آن احساس حقارت رها مي شود. می توان از شواهد بسياري ياد كرد كه نشانمان می دهند كه ملت ها نيز برای جبران و تلافی خوارشماری و سركوب خود از سوی ديگران، و براي ارضای غرور و نمايش بزرگي و شأن خود، به سركوب و له كردن گروهی ضعيف تر مي پردازند. می توان از رخدادهاي مشخص تاريخی سخن گفت كه توحش و سبعيتی لجام گسيخته از سوی مردمانی بروز يافته كه خود در فاصله تاريخی به نسبت نزديك سابقه تحمل ساليان حقارت و خواری را داشته اند. آنان با نمايش بي واسطه ی خشونت، به ديگران نشان مي دهند كه ايشان نيز مردمانی هستند: دوستی دانا در مطالبی مفيد در بلاگ فلسفه آگاست شرح داده است كه اكثريت بنيان گذاران و اعضاي احزاب تندرو و دست راستی اسرائيل را يهوديانی با نژاد خاورميانه ای تشكيل می دهند؛ می توان از واكنش آلمان در جنگ دوم جهانی به قرارداد تحقيرآميز ورسای ياد كرد؛ از واكنش صربها در بوسنی به تحقيری تاريخی؛ و از روابط ميان اقوام توتسی و هوتو در نسل كشی رواندا.

ما ايرانيان نيز در مسير تاريخ بسيار تحقير شديم و شايد هنوز هم می شويم. پس ما نيز بايد كسانی را می يافتيم تا نشان حقارت و پستی بر سينه شان بزنيم و بزرگی و آقايی خود را به رخ آنان بكشيم. بايد نشان می داديم كه كسانی پيدا می شوند كه ما از آنان سر باشيم و بتوانيم خوارشان شماريم. قرعه به نام دو قوم افتاد: اعراب و مردمان افغانستان. اعراب گناهشان مشخص و جرمشان اثبات شده بود. آنها 1400 سال پيش كار ((بدی)) كرده بودند و با پای برهنه و بدويت تمام امپراتوری مفخم و متمدن و سپاه سراپا مسلح ما را در طرفةالعينی از صفحه روزگار حذف كرده بودند. اكنون بايد به سزای اين بی شرمی، آنان را به انواع صفات ملقب می كرديم. دريغا كه خود فراموش كرده ايم نادر، اين شاه تمام ايرانی خودمان چه بر سر مردم اساساً بی آزار هندوستان آورد.   و دسته ي ديگر افغانيان بودند كه گناهشان بي سرزمينی بود و آوارگي. آنان از مصيبت جنگ به ما پناه آوردند و ما با ايشان چه ها كه نكرديم، آنانی كه اتفاقاً كمتر از ما اصيل و وارث تمدن پارسی نبودند( و امروز نيز در برخي جهات همسطح ما هستند از جمله در سرانه ی مطالعه). ژاك دريدا در جايی گفته بود: فرهنگ يعني ميهمان نوازی. و ما ميهمان نوازی شهره ی آفاق خود را چگونه به افغانها عرضه كرديم: با انواع تحقيرها و دشنامها، ساختن افسانه ها از جنايتكاری ايشان و اكنون بدرقه كردنشان و شكنجه و باتوم. افغانياني كه در همه ی اين سالها مملكت خود ما را با كار بی جيره و مواجبشان ساختند، و ما اينك بيرونشان می اندازيم تا شايد مشكل بيكاری جوانان برومند ((ایرانی)) به يمن رفتن آنها حل شود.

اكنون دست همه ی ما آلوده است. هيچ كس امروز از اين شرم مبرا نيست، به خصوص آناني كه سكوت كردند. امروز يا فردا افاغنه همگي از ايران خواهند رفت. و ما سرمست از اينكه در جهان كسی هم به كمك ما نياز داشت و ما ظفرمندانه بيرونشان ريختيم باید خود به جای آنان كار كنيم، اگر بتوانيم.   دستهای ما اما هيچگاه پاك نخواهد شد.

(( انسان به عرصه ای شرم آور رسيده است! ما در بند خويش گرفتار شده ايم! من اكنون آزاد و بي واسطه با شما سخن مي گويم تا بدانيد زندگي چيزی بس ساده است، و اگر بخواهيد در امان بمانيد، خود را نجات دهيد و فرزندانتان را، نسل های بعدتان را، آينده تان را نجات دهيد، بايد كه بازگرديد به همان نقطه ای كه راهتان را گم كرده ايد، همان جا كه راهي به اشتباه برگزيديد!...))     

(آخرين سخنان دومينكو پيش از خود سوزی در فيلم نوستالگيا؛ ساخته ی آندری تاركوفسكي)

پيوند: مصاحبه ی ولي رضا نصر با روزنامه هم ميهن بي شك هوشمندانه ترين و راهبردی ترين رويكرد به دموكراسي خواهي در سالهای اخير است.

مجتبا

دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
ميان پرده ۴۷

در باره ی قیمت پشت جلد

در هنگام خرید یک کتاب، برای بخش اعظمی از آن جماعت عجیب الخلقه ای که هنوز کتاب می خوانند، توجه به قیمت پشت جلد کتاب و ارتباط آن با جیب هایشان از اصلی ترین نکاتی است که باید رعایت شود.  در کشور ما قیمت کتاب را به واقع می توان مناسب دانست، دست کم در مقایسه با بسیاری اجناس دیگر. می توان آن را با هزینه ی یک وعده غذای معمولی مقایسه کرد و منصفانه بودن آن را تأیید کرد( آن هم در پیروی از تشبیه باستانی و فرحزای کتاب به غذای روح). در حقیقت قیمت پشت جلد کتاب هزینه ی به نسبت ناچیزی است که ما برای فعل بسیار به روز و ممدوحِ ((با سواد شدن)) می پردازیم. و هر چقدر حجم این سوادی که به ما ارزانی می شود بیستر باشد، به تعبیری دیگر هر چقدر کتابی قطورتر باشد، بالطبع مبلغی که باید در ازای آن بپردازیم بیشتر خواهد بود. در این جا باز هم می توان از تعابیر بانمکِ غذایی استفاده کرد و گفت : هرچه بیشتر پول بدهی بیشتر آش می خوری(هم عرضی سواد با آش در این جا زیادی هم نامرتبط به نظر نمی آید). پس شما باید برای تهیه کتابهایی قطور نظیر: «هر آنچه می خواهید در باره پدیدار شناسی بدانید»، «هایدگر از الف تا ی» و یا ترجمه ای افتضاح از شاهکار چند جلدی یک نویسنده پول بیشتری بپردازید. بدین گونه است که اهمیت قیمت پشت جلد هویدا می شود، اهمیت اساسی این عدد برای با سواد کردن ما.

از تریبونهای عمومی و در گفتار رسمی بارها نظایر این کلام را شنیده ایم که: بهای علم و اندیشه فراتر از هرگونه ارزشگذاری مادی است، و یا اینکه ارزش تفکر را نمی توان قیمتی گذاشت. به گمانم این حرفها زیاد هم خالی از صداقت نیست و می توان، به گونه ای معکوس البته، نظرگاه حقیقی گویندگانش را در مورد تفکر و اندیشه نشان داد. آری، دانش و تفکر را قیمتی نمی توان نهاد اما نه به این خاطر که آن را فراتر از هر بهایی می یابیم بلکه به این دلیل ساده که اساساً ارزشی برای آن قائل نیستیم. اندیشه نه گرانبها تر از هرگونه ثروت مادی بلکه بالکل مفت و بی ارزش محسوب می شود. این گفتار از سوی دیگر تأکیدی بیمارگون بر چیزی دارد که عنوانش خود کاملاً افشاگر است: تولید علم. می توان از وضع همین اصطلاح کلیت نگاه مروجانش را به خوبی کشف کرد. تولید فرایندی دارد مشخص و تکراری و در اساس نوعی سِری کاری است که محصولات آن پشت سر هم از زیر دست کارگران و یا از داخل دستگاه ها بیرون بیاید. در این جا هم قرار است تفکری از داخل این دستگاه علمی بیرون بیافتد که هرچه نیست بی شک سترون است و تکراری. این اندیشه که از خط تولید بیرون می آید آنقدر عقیم و عبث گشته است که به آسانی به مجلداتی چندگانه درآید و در اختیار مایی قرار گیرد که آنقدر بالغ و پخته شده ایم که جدایی مطلق و بدیهی عرصه تئوریهای داخل کتابها را از زندگی روزانه و واقعی خود درک کنیم. در چنین شرایطی و در حالیکه اندیشه به محصولی به واقع مفت و تولیدی در رده ی یخچال و ماشین لباسشویی ( مطمئناً نه به مفیدی این دو) بدل گشته است، در شرایطی که کار فکری به فعالیت مجنونانی بدل می شود که افرادی شکست خورده در تجارت و کاسبی محسوب می شوند، قیمت اندیشه دقیقاً قیمت پشت جلد است، و تمامی ارزش کار فکری را می توان با قیمت پشت جلد، زرق و برق گرافیکی روی جلد و ابهت ستاره وار مترجمان پرکار و کوشا محاسبه کرد. با پرداخت قیمت پشت جلد گویی بهای تفکر است که تصفیه می شود، و بدین ترتیب ما با فکر بی حساب می شویم.

از سوی دیگر، و در حقیقت به عنوان یکی از نتایج همان گفتار پیشین، حتی از سوی بسیاری از ((اهالی نظر)) این ادعا تکرار می شود که: هرگونه فکر و دستگاه اندیشگون دارای ارزش، اهمیت و قیمت یکسانی است، و به هیچ وجه نمی توان به قیاس اندیشه ها نسبت به یکدیگر، از لحاظ مقرون به حقیقت بودن و یا ارزش بیشتر، اقدام کرد( و این دیدگاه شاید به شکلی توجیه این عبارت به ظاهر روادارانه اما مهمل و مخاطره آمیز باشد که: «هرکسی برای خودش نظری دارد و هرچه باشد قابل احترام است»). جالب این جاست که در این تعبیر نیز – این بار از سویه ای متفاوت – همه چیز به مفت بودن و عبثیِ اندیشه ختم می شود: هنگامی که همه چیز دارای ارزش و قیمت یکسانی است در واقع همه چیز بی ارزش و بی بهاست. همه چیز به یک اندازه به درد نخور می شود، بی سود و شاید بی زیان. وقتی همه ی آن ((تولیدات علمی)) در یک سطح دسته بندی می شوند همه چیز به مشتی مرکب بر کاغذ تقلیل می یابد. و همین میل محافظه کارانه است که در نهایت در جهت به بند کشیدن هرگونه اثری از سوی اندیشه حرکت می کند. هم راستا کردن همه ی حرفها، همگی را در یک سبد ریختن، همه را با یک چوب راندن و در نهایت همه را دور ریختن: ((هنگامی که تفکرات تنها درکتاب ها دفن می شوند و اصلاً هم قرار نیست چیزی را در جایی تغییر دهند و یا حتی کسی را به فکری اساسی وادارند پس چه توفیری است میان آنها، بیایید در یک اقدام فرهنگی اعلام کنیم همه ی آنها بسیار با ارزشند و گرانبها)). و بدین ترتیب از آنجا که ایده ها و افکار همگی در یک سطح قرار می گیرند تنها ملاک قیاس آن ها باز هم قیمت پشت جلد کتابهایشان خواهد بود.

واقعیت آن است که اتفاقاً می توان و بایستی به تفاوت قیمت افکار و نظریه ها اذعان داشت. دست کم در مقام مقایسه ی آنها با هم می توان از گران بودن برخی و بی بهایی دسته ای دیگر سخن گفت که مفت آنها نیز گران است (به عنوان مثال می توان از قیمت نجومی اندیشه های فروید در مقابل بی مایگی نظریات خیل عظیمی از شبه روانشناسان عرفان گرا یاد کرد).  و البته به گمانم باید اندیشید به اینکه این قیمت توسط چه مکانیسمی تعیین می شود؟ عرضه و تقاضا؟ نسبتش با حقیقت؟ یا گستره ی تأثیرش در زندگی ما؟

پی نوشت منفی:  با وجود گسترش و تغییر شکل گیج کننده ی رسانه های ارتباطی هنوز به گمانم کتاب پدیده ای یکه و مسحور کننده است. هنوز هم در مواجهه با آن شگفتی منحصر به فردی را باز می یابم که تردستانه جهانی را از آن من می کند (هرچند گاهی کابوس گون)، و این هنوز و هرروز به معجزه می ماند: اینکه می توان با قیمتی نازل تمامی غزلیات سعدی و یا مجموعه ای از ده ها داستان بورخس را از آن خود کرد، به معنایی حقیقی از آن خود کرد. پس می توان اعلام کرد که هنوز برای برخی آدمهای سودایی قیمت کتاب قیمت پشت جلد نیست، قیمت تمامی هستی است.

مجتبا

دوشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦
ميان پرده ۴۶

با وجود ضرباهنگ کند این روزهای بهاری، در دل انبوهی از آشفتگیهای فکری و اقتصادی و علیرغم بازخورد نه چندان مثبت مطلب پیشین، صفحاتی از حرافی های همیشگی با موضوعاتی نامرتبط را برای گذاشتن در این جا آماده کرده بودم: یادداشتی در باره ی اجرای طرح امنیت اجتماعی به بهانه ی بی حرمتی آشکار به یک دوست؛ روایتی در ژانر وحشت از تجربه دیدن یک سئوال امتحانی در مورد تعداد کشته شدگان جنگ دوم جهانی؛ بیانیه ای نه چندان مؤدبانه علیه مروجانِ وطنیِ فرهنگ عامه پسند؛ و نصایحی اخلاقی در باب قدرشناسی (از همان دست وراجی هایی که در نهایت با حذفشان آب از آب تکان نمی خورد و می توان از اساس نفی شان کرد: انگار نه انگار). قصد ارائه یکی از این افاضات را داشتم که بازگشت و عود شکلی از یک بیماری قدیمی همه چیز را درهم ریخت. واقعیتی رخ نشان داد که در گردباد حضورش هیچ چیز مانند قبل نمی ماند: درد.

 

درد جسمانی به کامل ترین شکلی ((وجود)) را به یادمان می آورد. هنگامی که درد آغاز می شود دیگر نمی توان دچار ((نسیان هستی)) ماند. با درد به خاطر می آوریم که در اکنون حاضریم و چقدر ((هستیم)). درد ((بودن)) را نشانمان می دهد، حجاب از هستی برمی کشد و به کامل ترین وجهی ما را ((ملتفط)) آن چکش معروف در دستمان می کند. و این انکشاف رخ می دهد شاید از آن رو که درد بسیار شبیه ((هستی)) است: همانقدر بی هوده.

 

در حضور این درد دیگر نمی توانستم به هیچ یک از آن موارد پیشین بیاندیشم. نمی توانستم جز به خود و با خود فکر کنم. دیگر نمی توانستم به مانند همیشه با بی رحمی تمام حضور لجوج و سبکسر این ((خود)) را در میان واژگانم سرکوب کنم. باید این ((خود)) – که دقیقاً هم معلوم نیست چگونه موجودی است – کمی نشان داده می شد، به میان می پرید، ((سرخود)) وارد می شد و ابراز وجود می کرد و ((خود)) را به رخ می کشید. دیگر نمی شد دهانش را به زور ببندم، در جایی پنهانش کنم و جلوی عرضه اندامش را بگیرم. این ((خود)) به طرزی بی شرمانه میان حرفهایم می پرید. پس ناگزیر می شدم به از ((خود)) گفتن. اکنون به این می اندیشم که آیا این همه سراسر بی ارزش است؟

 

پل ریکور ( که قدرش به عنوان یکی از هوشمند ترین متفکران سده ی بیستم بسیار کم دانسته شده) یکی از مرجع های اصلی کتاب فوق العاده بدیعش زمان و روایت (Time and Narrative) را اعترافات سن آگوستین ( این نخستین ((از خود گفتنِ)) نظام مند تاریخ) قرار داده است. ریکور در بخشی از کتاب سه جلدی خود به شرح این حقیقت می پردازد که چگونه همه ی ما در سطح زندگی روزانه از طریق روایت و تحمیل طرح داستانی، به کنشها و تجارب خود نظم و معنا می بخشیم. او این عمل را پیکربندی پیشینی (prefiguration)از طریق مفهوم ارسطویی محاکات ]یا بازنمایی، تقلید، مایمسیس[ می نامد. به کمک همین قدرت روایتگری است که زندگی فردی از آشفتگی و پراکندگی ناشی از زمان رها شده، به شاکله ای با معنا بدل می شود. بدین گونه زندگی هر یک از ما فرایند یک اتوبیوگرافی ناننوشته است. او در نهایت به بیان این حقیقت می رسد که ((در حوزه ی تجربه و کنش بشری، پیدایش و دوام هرگونه معنا و هویتی منوط به روایت و فهم روایی است.))

 

بدین ترتیب است که ما هر یک در جایی و به شکلی ناگزیر به تعریف کردن قصه ی خویش می شویم. ناچار به از ((خود)) گفتن، روایت خود را ساختن و داستانهای خود را باز گو کردن. اما مهمترین نکته اینجاست که قصه های ما زمانی واجد ارزش خواهند شد که به مثابه روایتی معطوف به جستجوی حقیقت باز خوانی شوند (و این بی شک گام نهادن در همان راهی است که اگوستین قدیس در اعترافات یگانه ی خود طی نمود). جستجوی حقیقتی که در نبود آن زندگی حقیقی نیز نمی تواند وجود داشته باشد. آن حقیقتی که امروز، به بیان هورکهایمر، باید با مفهوم ((رهایی)) پیوند داشته باشد. جستجویی که کارش اگر نه کم کردن رنج و دردِ زندگی ما، که دست کم باید شرح بی واسطه ی واقعیت این درد باشد.

مجتبا

جمعه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٦
ميان پرده ۴۵

نکاتی در مورد فیلم 300 و اتفاقات پیرامون آن

نخست، جریانات مربوط به فیلم 300 و اعتراضات علیه آن –  که این بار نیز گسترشی فراتر از تقسیم بندیهایِ پیشینی یافت و از گروههای افراطی میهن دوست تا تریبونی همانند نماز جمعه را در بر گرفت – بار دیگر شیفتگی و علاقه ی زایدالوصف ما نسبت به هر گونه فعالیت ((همه با همی)) را( و مسلماً نه کار جمعی) عیان کرد. ورود دست جمعی به یک سایت، کلیک کردن همگی و آنی بر روی یک لینک، امضا کردن مجازیِ تومارهای اینترنتی، فرستادن هزاران نامه اعتراض آمیز (به شکلی کاملاً مؤدبانه البته) و کارهایی از این دست. از قضا تمامی این اعمال وابستگی تامی به جهان مجازی دارند ونیاز به صرف وقت و انرژی چندانی ندارند، وگرنه فکر می کنید چند درصد از این هزاران نفر حوصله داشتند بصورت دستی و با پست سنتی برای National Geographic نامه اعتراض آمیز بفرستند؟ در حقیقت در محیطی خنثی و فاقد کنش سیاسی مشخص، این گونه کارها لذتی پیش پا افتاده از شکلی عمل اشتراکی را نصیب ما می کند. و این همه در نهایت چیزی نیست جز شکل بزک شده و مؤدبانه تر رفتن به خیابان و سر دادن شعار ((مرگ بر آمریکا)).

دوم، می توان به سادگی تعداد دفعاتی را که در یک سال اخیر ما (اصولاً مردمان کشورها و فرهنگهای حاشیه ای) احساس کرده ایم که کسی یا چیزی به ما توهین کرده را به یاد آورد: کاریکاتورهای دانمارکی و آلمانی، مقاله نویسان آذربایجانی و هندی، برنامه شبکه الجزیره، سخنان جناب پاپ و اکنون این فیلم. به گمانم این احساس مدامِ توهین شدگی و بَر خوردن نشان از نوعی عدم اعتماد به نفس مزمن در ناخودآگاه جمعی ما دارد. اینکه در این اعتراضات ما به غنا و افتخارات فرهنگی خود تأکید می کنیم اتفاقاً نشانگر این است که این شکوه و افتخار را باور نداریم. این احساس عدم باور و خود تحقیری تاریخی است که از طریق مکانیسم های وارونه سازی((inversion و فرافکنی(projection) به شکل خود شیفتگی، پرخاشگری و احساس مورد هجمه بودن در می آید. احساسی که در این مورد تنها به فروش بیشتر فیلم یاری رسانده. به قول مهرانگیز کار: (( اعتراض مردم اين سوی جهان (خاور ميانه) تبديل شده است به نردبان ترقی نويسندگان متوسط غربی، هنرمندان متوسط غربی، فلاسفه متوسط غربی، کاريکاتوريست های متوسط غربی ... و در مجموع عاملی است برای بازاريابی برای کالاهایی که بدون اين اعتراض، دست آوردی کسب نمی کنند )) 

سوم، اما چه چیزهایی در فیلم ما را برآشفته است؟ برای مثال ما خشمگین شده ایم که چرا پادشاه خوش تیپ ما را با این ترکیب کریه المنظر و حتی مضحک نمایش داده اند، و خوب حق هم داریم. اما جالب این جاست که ما فرمانروای 2300 سال پیش را مربوط به هویت امروزین خود می دانیم اما آن کسی که امروز به عنوان نماینده ی رسمی ما به این ور و آن ور دنیا می رود را به خود هیچ ربطی نمی دهیم. در صورتیکه این دومی نتیجه ی مستقیم عملکرد خود ماست. من درست نمی دانم فیلم 300 به واقع توهینی به ما هست یا نیست، اما یقین دارم که این آقای رئیس جمهور، که امروز با کارها و حرفهایش مایه ی تفریح و مضحکه ی جهانیان شده است، توهینی به همه ی ما و اتفاقاً به تمامی این افتخارات تاریخی است. رئیس جمهوری که از قضا خود ما، با رها کردن بزدلانه ی سیاست در بزنگاهی سرنوشت ساز، او را بر مسند نشاندیم. امروز توهین آمیز ترین چیز تداعی شدن نام کشور ما با نام احمدی نژاد است. توهین آمیز نقشی است که امروز در جهان بازیگر آنیم. توهین آمیز وضعیت سیاسی و اجتماعی موجود است. و این همه چیزهایی است که اکثر معترضان به فیلم 300 هیچ اعتنایی بدان ندارند، تو گویی این همه متعلق به مُلکی دیگر است. توهین آمیز وضع امروزیِ روشنفکری و فرهنگی ماست. توهین آمیز فروش یک میلیاردی فیلم اخراجی هاست.

و اما آخر، اگر امروز در فیلمی ما را در برابر یونانیان کوچک می دارند، اگر در طول تاریخ همواره مورد تحقیر یونانیان بوده ایم، اکنون ما بر خلاف معمول و در مسیری شاید نامنتظر می توانیم از آنان بسیار چیزها بیاموزیم. می توانیم در اساطیر و تراژدیهای ایشان ظریف ترین زوایای روح بشر را بیابیم. می توانیم از یونانیان باستان، این معلمان بی شبهه و پایان ناپذیر تمامی اعصار، با شکوه ترین شکل استفاده از خرد را بیاموزیم، و این همانیست که اکنون بیش از هرچیزی بدان نیاز داریم. ما می توانیم از سقراط بیاموزیم که: ((زندگی تا در ترازوی خرد به سنجش درنیاید، ارزش زیستن ندارد)).

مجتبا

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]