ميان پرده ۴۹

معرفی يك كتاب و پيشنهاد آن به ديگران شايد اساساً كار عاقلانه ای نباشد. چه، سرخودانه در سرنوشت اثری شريك مي شويم كه از آن ما نيست. هنگامی كه خواندن كتابی را به كسي پيشنهاد مي كنيد و او پس از خواندنش بدان خرده مي گيرد، شما نيز در سرخوردگی اثر و شايد مؤلف آن شريك مي شويد (استثناء در اين قاعده آثاری است كه بزرگ و شاهكار خطابشان مي كنيم. وقتي فردی در برابر پيشنهاد خواندن سعدی، دون كيشوت يا همينگوی امتناع مي كند بايد ايراد را در آن آدم جست تا در جايي از اثر). كتاب گفتگو با ليلی گلستان (از مجموعه تاريخ شفاهی ادبيات معاصر ايران) اما كتاب خوبی است. آنقدر خوب كه اگر از تجربه اش، با ديگران حرف نزنيم بي احترامی است به خوبی كتاب، به خوبی ليلی گلستان.

كتاب پر از نام است، ياد است و خاطره. نام و ياد آدمهای بزرگ و بيش از آن كوتوله های بزرگ نما. و شايد بيشتر از همه یاد يك نفر كه روح كتاب است: ابراهيم گلستان (كه بی ترديد يكی از پنج هنرمند بزرگ صد سال گذشته ی اين ملك است). و چه سحر انگيز است نزديك شدن با اين درجه ی وضوح به آدمی كه همواره آنقدر برای نسل ما افسانه ای و شبح گون مي نمود. خاطراتی كه به شفافیت تصوير چنين غبار گرفته ی مردی بزرگ بسيار كمك مي كند. شمايل مردی كه به شكلی غريب با تصوير ذهنی ما از روشنفكر و هنرمند ايرانی تفاوت دارد. خاطراتی گاه طنازانه و شيرين و گاه خيره كننده:

          (( يك بار پدرم برای كار استوديويش به پاريس آمد و يك روز به من گفت كه امروز با چند فرانسوي قرار ناهار دارد و مرا با خودش برد. من هجده، نوزده سال داشتم. وقتی به رستوران رفتيم، پدرم آن دو فرانسوی را به من و من را به آن دو نفر معرفی كرد: دخترم ليلی. مسيو ژان لوك گدار، مسيو فرانسوا تروفو! من بهت زده و حيرت زده زبانم بند آمده بود.[...] ناهار از گلويم پايين نمی رفت، فقط فكر مي كردم خدايا چه می شود اگر يكي از اين دو نفر مرا «كشف» كند! و مرا در فيلمش بازی دهد... آنها مرا «كشف» نكردند. و من گرسنه و تشنه و ناكام از رستوران بيرون آمدم! حالا نمی دانم من باختم يا آنها!)) ص34

و جايی نيز با انتقاد تند و تيزش از پدر جسارتش را به رخ مي كشد:

      (( بسيار زير سلطه ی او بودم. تا آرام آرام خودم شدم. عيب بزرگ او خود پسندی و تافته ی جدا بافته بودنش بود. هيچ كس را قبول نداشت. خودش را خيلی قبول داشت.)) ص25

كتاب سرشار است از اين يادها: جدل های تند گلستان با آل احمد، اداهای آزار دهنده و تلخي بهمن محصص، تفرعن و ناخوشايندی وارهول و... و اشكهايی به پهنای  صورت كه همانند يك موتيف در سراسر كتاب، در طول زندگي ليلی گلستان تكرار مي شود. و سرانجام عكسهای پاياني كتاب: لبخندی كه از چهره ی ابراهيم گلستان محو نمي شود، تصوير كودكی كاوه گلستان كه داغمان مي كند، و تاركوفسكی با آن ژست نجيبانه اش!

كتاب بی هيچ حرفی ژورناليستی و سردستی است، بي هيچ ادعای بزرگ. گفتگو كننده آشكارا در باغ نيست، و گاهی چقدر در حسرت باقيمان می گذارد كه چه چيزها مي توانست بپرسد و نپرسيده. آدمی داستان زندگيش را مرور مي كند بی هيچ حرف و سخن گزاف و اضاف. اما روحی در سراسر كتاب جاری است و در گوشه گوشه ی آن موج مي زند: اميد و اراده. عزمی استوار در مسير آن چيزی كه اين روزها آدمهای «بيكار» بيش از همه از آن سخن می گويند : كار فرهنگي. جنگيدنی تا سرحد توان، با مصائبی كه در اين سرزمين فرهنگ پرور از هر نوعش يافتنی است، برای انتشار يك كتاب. و البته ثمره ی آن مجموعه ای ستودنی از بهترين ترجمه های ادبي و ارائه نمونه ای تأثيرگذار از گالری داري بوده است. اين همه است كه ما را وامي دارد بايستيم و با صداقتی تمام بگوييم: متشكريم خانم گلستان، متشكريم.

تاريخ شفاهی ادبيات معاصر ايران 1، ليلی گلستان؛ گفتگو اميد فيروزبخش؛ نشر ثالث؛ 2200 نسخه. 

/ 24 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رژين

؛ به شکلی متناقض، عجیب و مضحک درست هنگامی که حرفهایم تأثیری مشخص، عینی و حتی مهم در آدمها و محیط پیرامونم می گذارد دستخوش احساس یأس و ملال می شوم. ؛ حسش کردم ، هميشه ...

مجتبا براي كاظم رضايي

دوست عزيزم به هيج وجه قصد دفاع كردن از ابراهيم گلستان را ندارم،چه، نه تنها به من مربوط نمي شود بلكه اساسا جانب داري از هنرمند محبوب آدم را كار بي ربطي مي بينم. تنها چند نكته كلي تر در حرفهايت بود كه به نظرم مي توان در آن دقيق شد 1) تا حدود زيادي به نگاهت در مورد هنرمند همراهي دارم، اما عميقا معتقدم معترض بودن، راديكال بودن و به قول تو در برابر تند ايستادن به هيچ وجه فقط آن نيست كه به علني ترين شكل در مورد حاكميت حرف زدن نيست( هرچند آنهم هست)چه، اگر اين باشد رضا پهلوي و دارودسته اش در آن سوي دنيا هر روز به حكومت فحاشي مي كنند. تند بودن و معترض بودن گاهي مي تواند رسوا كردن ارتجاع فرمها و زبان باشد. مي تواند برآشوبيدن عليه قالبي در ذهن باشد. به بيان خود گلستان:((در گيرو دار هياهو غافل شد كه صد شمايل كارگراسيموف با هرچه مشت و پرچم و فرياد و داس و شعار و سبيل و نگاه ستايش است در حد دختران آوينيون كه نقش چند دختر روسپي است انقلابي نيست، غاقل شد كه انقلابي بودن در انتخاب سوژه نيست، در پروراندن آن است، در اسم دادن نيست، در رسم دادن هست، در كشف ماهيت، در جهت يابي و در بيان نهايي است... نمي دانست كار يكي يكي عقب زدن

مجتبا براي كاظم رضايي

2) دعواي گلستان و شاملو حالا ديگر اظهر من الشمس است كه از كينه اي شخصي است. آدمهاي بزرگ نيز حقارت ها و حماقت هاي خواص خود را دارند. گلستان كينه توزانه شعر شاملو را تمام شده مي خواند. و شاملو غرض ورزانه خشت و آينه را بي معني و مزخرف (جناب شاملو در باره سرگيجه هيچكاك نيز همين نظر را مي دهد). اما نهايت حماقت اين است كه به خاطر اين اظهار فضلها خودمان را محروم كنيم از بناي شگرف شعر شاملو كه تنمان را مي لرزاند و نيز ناديده بگيريم تاثير تكرار نا پذير نثر و فكر گلستان را . 3) اين روزها ساده ترين و رايج ترين كار فحاشي و تحقير گلستان است. از بهمن فرمان آرا و آشغالي كه به عنوان فيلم تحويلمان مي دهد گرفته تا افاضات آقاي قائد. اما مگر در تمام اين اظهار نظرهای کوچه بازاري گلستان چه مي گويد كه همه اينگونه برآشفتند. او تنها مدام از شعور و شرف حرف مي زند. با لحني كه من هم نمي پسندم. اما نهيب او براي درست خواندن درست ديدن و مزخرف نگفتن مگر سخن از درد امروز ما نيست؟ او كه بيش از هر چيز ديگر از انسانيت هدايت است كه سخن مي گويد. او بد حرف مي زند اما انصافا حرف بد نمي زند(لااقل نه هميشه). اينكه او در 30 سال گذشته تنها راه رفته و

علی.م

درود. من خودم و حداقل در يک مورد ممنون ليلی گلستان می‌دونم اونم ترجمه «اگر شبی از شبهای زمستان مسافري» کالوينو است. به طور کل ليلی گلستان را معتدلتر و متين تر از ابراهيم گلستان می‌دونم. و به نظرم نوشتن با دوربين بيشتر خبر از نارسيسيسم دارد و بیشتر به درد درگیر شدن با حواشی زندگی‌های شبه هنرمندانه می‌خورد تا خاطراتی که چندان درخور تامل باشند. اما به هرحال هيچ کس کامل نيست. پایدار باشید...

نيما

درود بر مجتبای بزرگوار... ممنونم که یادداشت بلند منو خوندی... مطلب شما رو می خونم و دوباره میام. بدرود

عليرضا جعفری

درود بر شما. اين کتاب انقدر جذاب است که با اجازه شما من هم اينجا پيشنهاد می کنم که انرا بخوانند.

حميدبهادری

سلام مجتبی ... راستی ! دست بر قضا ، عجالتا من آپ کردم اگه وقت داشتی و دوست داشتی یه سر بیا الونک من ! منتظر نظرات سازنده ات هستم .

صبا.ر.

چند تا نظر اينجا کافيست برای بروز شدن شما ؟؟

مريم آزاد

من ابراهيم گلستان راوچندانآشنايی ندارم باهاش فقظتو فيلمی که فروغ ساخته فهميدمعاشقفروغ بوده همين.اما ليلی گلستان به نظرم مترجم قابليه.و کارش رو خيلی خوب بلده.کتاب درباره ی رنگهای ويتگنشتاينو ترجمه کرده که عاليه از خيلی ها که اسم و رسمی دارن امروز سليستر ترجمه ميکنه.حتما کتاب رو ميخرم به خاطر ليلی و تمام هنری که در وجودشه.از شما هم به خاطر معرفيش متشکرم من نديده بودم اين کتابو