ميان پرده ۵۲

... مثل جان كندنِ تابستان

§         در مدت گذشته از مرگ آنتونيونی و برگمان مدام با وسوسه ی نوشتن از آنها در اين جا مبارزه كرده ام. حتی تصور نوشتن مطلبی كه در آن ناگزير عباراتی نظير ((فيلمساز انديشمند))، ((راوی تنهايی انسان معاصر)) و ((نگاه فلسفی به زندگي)) بكار رود به وحشتم می اندازد. از ساخت آخرين فيلم (دست كم آخرين فيلم خوب) هر دو فيلمساز سالها مي گذرد، و شايد همين سبب شود با مرگ آنها فقدان زيادی حس نكنيم. با اين وجود انديشه اين دو نام در طول اين مدت رهايم نكرده است، و اين شايد بيشتر از حس ارتباط و شباهتی عجيب و پنهانی برآيد. شباهت و نزديكي ميان زندگی شخصی ام در چند سال گذشته و آدمهای فيلمهای آنتونيونی؛ آدمهای كسوف، شب و حتی صحرای سرخ. و همنوايی و ارتباطی غريب با برخی احوالات هنرمند سوئدی كه گویای همانندی شگرف رنجهاست، در هر كجا. 

§        گاهي می توان به اين فكر كرد كه مردمان سده های آينده در مورد اين به اصطلاح فضای روشنفكری و هنری روزگار ما چگونه خواهند انديشيد و با چه قضاوتی؟ در باره همه جدلهای ميان آقايان متفكر، مريد و مراد بازيهای پيرامون اديبان و فيلمسازان (رئيس ها) و همه ی اين غولها و نيمچه غولهايی كه زيبايی و اصالت زير پاهاشان له مي شود؟ مقايسه با نگاه امروز ما به گذشته می تواند آموزنده باشد: (( ...جدالی است كه روشنفكران يا حرفه ای های اهل ادب، در انجمنهای ادبی و محافل روشنفكری عصر خود داشته اند كه «از ميان اين سه شاعر، يعنی: امامی هروی و سعدی شيرازی و مجدِ همگر يزدی، كدام يك شعرشان ارزش بيشتری دارد؟» تا جامعه ای به لحاظ فرهنگی بيمار نباشد، اصلاً چنين سئوالی در آن ممكن است مطرح شود؟ سعدی كجا و امامی هروی و مجد همگر كجا؟ حالا خنده دار تر اينكه اينها طی نامه ای از مجد همگر پرسيده اند كه تو خودت بگو: «شعر تو بهتر است يا شعر سعدی يا شعر امامی؟» و او هم كه «مرجع اهل ادب» بوده فرموده است:

 در شيوه شاعری، به اجماعِ امم  /  هرگز من و سعدی به امامی نرسيم!

می بينيد روشنفكرها و حرفه ای های اهل ادب گاهی تا كجاها سليقه شان منحرف می شود. گويا سعدی وقتی اين داوری مجدِ همگر را در حق خود شنيده از اين تغابن، خون در دلش موج می زده است، تا آنگاه كه در جمعی ديگر از اهل ادب ازو در باب مقايسه مجد همگر و امامی هروی جويا شده اند و او هم انتقام خود را گرفته و گفته:

همگر كه به عمرِ خود نكرد ست نماز /  شك نيست كه هر گز به امامی نرسد!))(محمدرضا شفيعی كدكنی؛مفلسِ كيميا فروش: نقدوتحليل شعر انوری)

§        -  شنيده اي مي گويند هر آدمي با نگاهي خاصِ خود جهان را مي بيند؟

     -  و گاهي همگان با يك نگاه

     -  و تو با كدامين چشم جهان را مي نگري؟

     -  همه ي عمر با چشمان اُفليا، آرميده بر بستر آبگير در اعماق آب، درست پيش از مرگ.

/ 12 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صبا.ر.

جدال گذشته و حال ما.. سالها و فصلها.. چيزی را عوض کرده اند که اين ديگر ما نيستيم و آن هم نخواهيم شد. هرچند نميدانم چرا گاهی گذشته تلخ را به ابهام آينده ترجيح ميدهيم با نگاهها و چشمهايی که به هرجا بنگرند همان می بينند که ميخواهند و نه آنچه هست.

آذين

من آمدم که بخوانم آمدم که پيامی بگذارم و سلامی بکنم... نيستی همسايه تو هم به لاک خودت ميروی انگار آن شعر برشت را که آن بالا گذاشتی...آری همان... خيلی به دلم نشست کسی چه ميداند شايد فردا برگردی ...

سوماپا

پس يعنی نميبينمت مدتی؟؟

سوماپا

......

سوماپا

در کدام سوی ماه نشسته ای؟ با باد چه ميکنی؟

سوماپا

.......

علیرضا جعفری

درود بر شما. نيستی ولی اميدوارم که برگردی. من به تازگی فهميدم که پرشين بلاگ از کام به ای ار رفته. وهر چه دوارد تارنمايت می شدم نمی توانستم. حال نمی دانم شما چرا سر نمی زديد.

سوماپا

و تو همچنان قهری بشريت را؟؟ برگرد...تازه برگرد...

سوماپا