ميان پرده ۴۷

در باره ی قیمت پشت جلد

در هنگام خرید یک کتاب، برای بخش اعظمی از آن جماعت عجیب الخلقه ای که هنوز کتاب می خوانند، توجه به قیمت پشت جلد کتاب و ارتباط آن با جیب هایشان از اصلی ترین نکاتی است که باید رعایت شود.  در کشور ما قیمت کتاب را به واقع می توان مناسب دانست، دست کم در مقایسه با بسیاری اجناس دیگر. می توان آن را با هزینه ی یک وعده غذای معمولی مقایسه کرد و منصفانه بودن آن را تأیید کرد( آن هم در پیروی از تشبیه باستانی و فرحزای کتاب به غذای روح). در حقیقت قیمت پشت جلد کتاب هزینه ی به نسبت ناچیزی است که ما برای فعل بسیار به روز و ممدوحِ ((با سواد شدن)) می پردازیم. و هر چقدر حجم این سوادی که به ما ارزانی می شود بیستر باشد، به تعبیری دیگر هر چقدر کتابی قطورتر باشد، بالطبع مبلغی که باید در ازای آن بپردازیم بیشتر خواهد بود. در این جا باز هم می توان از تعابیر بانمکِ غذایی استفاده کرد و گفت : هرچه بیشتر پول بدهی بیشتر آش می خوری(هم عرضی سواد با آش در این جا زیادی هم نامرتبط به نظر نمی آید). پس شما باید برای تهیه کتابهایی قطور نظیر: «هر آنچه می خواهید در باره پدیدار شناسی بدانید»، «هایدگر از الف تا ی» و یا ترجمه ای افتضاح از شاهکار چند جلدی یک نویسنده پول بیشتری بپردازید. بدین گونه است که اهمیت قیمت پشت جلد هویدا می شود، اهمیت اساسی این عدد برای با سواد کردن ما.

از تریبونهای عمومی و در گفتار رسمی بارها نظایر این کلام را شنیده ایم که: بهای علم و اندیشه فراتر از هرگونه ارزشگذاری مادی است، و یا اینکه ارزش تفکر را نمی توان قیمتی گذاشت. به گمانم این حرفها زیاد هم خالی از صداقت نیست و می توان، به گونه ای معکوس البته، نظرگاه حقیقی گویندگانش را در مورد تفکر و اندیشه نشان داد. آری، دانش و تفکر را قیمتی نمی توان نهاد اما نه به این خاطر که آن را فراتر از هر بهایی می یابیم بلکه به این دلیل ساده که اساساً ارزشی برای آن قائل نیستیم. اندیشه نه گرانبها تر از هرگونه ثروت مادی بلکه بالکل مفت و بی ارزش محسوب می شود. این گفتار از سوی دیگر تأکیدی بیمارگون بر چیزی دارد که عنوانش خود کاملاً افشاگر است: تولید علم. می توان از وضع همین اصطلاح کلیت نگاه مروجانش را به خوبی کشف کرد. تولید فرایندی دارد مشخص و تکراری و در اساس نوعی سِری کاری است که محصولات آن پشت سر هم از زیر دست کارگران و یا از داخل دستگاه ها بیرون بیاید. در این جا هم قرار است تفکری از داخل این دستگاه علمی بیرون بیافتد که هرچه نیست بی شک سترون است و تکراری. این اندیشه که از خط تولید بیرون می آید آنقدر عقیم و عبث گشته است که به آسانی به مجلداتی چندگانه درآید و در اختیار مایی قرار گیرد که آنقدر بالغ و پخته شده ایم که جدایی مطلق و بدیهی عرصه تئوریهای داخل کتابها را از زندگی روزانه و واقعی خود درک کنیم. در چنین شرایطی و در حالیکه اندیشه به محصولی به واقع مفت و تولیدی در رده ی یخچال و ماشین لباسشویی ( مطمئناً نه به مفیدی این دو) بدل گشته است، در شرایطی که کار فکری به فعالیت مجنونانی بدل می شود که افرادی شکست خورده در تجارت و کاسبی محسوب می شوند، قیمت اندیشه دقیقاً قیمت پشت جلد است، و تمامی ارزش کار فکری را می توان با قیمت پشت جلد، زرق و برق گرافیکی روی جلد و ابهت ستاره وار مترجمان پرکار و کوشا محاسبه کرد. با پرداخت قیمت پشت جلد گویی بهای تفکر است که تصفیه می شود، و بدین ترتیب ما با فکر بی حساب می شویم.

از سوی دیگر، و در حقیقت به عنوان یکی از نتایج همان گفتار پیشین، حتی از سوی بسیاری از ((اهالی نظر)) این ادعا تکرار می شود که: هرگونه فکر و دستگاه اندیشگون دارای ارزش، اهمیت و قیمت یکسانی است، و به هیچ وجه نمی توان به قیاس اندیشه ها نسبت به یکدیگر، از لحاظ مقرون به حقیقت بودن و یا ارزش بیشتر، اقدام کرد( و این دیدگاه شاید به شکلی توجیه این عبارت به ظاهر روادارانه اما مهمل و مخاطره آمیز باشد که: «هرکسی برای خودش نظری دارد و هرچه باشد قابل احترام است»). جالب این جاست که در این تعبیر نیز – این بار از سویه ای متفاوت – همه چیز به مفت بودن و عبثیِ اندیشه ختم می شود: هنگامی که همه چیز دارای ارزش و قیمت یکسانی است در واقع همه چیز بی ارزش و بی بهاست. همه چیز به یک اندازه به درد نخور می شود، بی سود و شاید بی زیان. وقتی همه ی آن ((تولیدات علمی)) در یک سطح دسته بندی می شوند همه چیز به مشتی مرکب بر کاغذ تقلیل می یابد. و همین میل محافظه کارانه است که در نهایت در جهت به بند کشیدن هرگونه اثری از سوی اندیشه حرکت می کند. هم راستا کردن همه ی حرفها، همگی را در یک سبد ریختن، همه را با یک چوب راندن و در نهایت همه را دور ریختن: ((هنگامی که تفکرات تنها درکتاب ها دفن می شوند و اصلاً هم قرار نیست چیزی را در جایی تغییر دهند و یا حتی کسی را به فکری اساسی وادارند پس چه توفیری است میان آنها، بیایید در یک اقدام فرهنگی اعلام کنیم همه ی آنها بسیار با ارزشند و گرانبها)). و بدین ترتیب از آنجا که ایده ها و افکار همگی در یک سطح قرار می گیرند تنها ملاک قیاس آن ها باز هم قیمت پشت جلد کتابهایشان خواهد بود.

واقعیت آن است که اتفاقاً می توان و بایستی به تفاوت قیمت افکار و نظریه ها اذعان داشت. دست کم در مقام مقایسه ی آنها با هم می توان از گران بودن برخی و بی بهایی دسته ای دیگر سخن گفت که مفت آنها نیز گران است (به عنوان مثال می توان از قیمت نجومی اندیشه های فروید در مقابل بی مایگی نظریات خیل عظیمی از شبه روانشناسان عرفان گرا یاد کرد).  و البته به گمانم باید اندیشید به اینکه این قیمت توسط چه مکانیسمی تعیین می شود؟ عرضه و تقاضا؟ نسبتش با حقیقت؟ یا گستره ی تأثیرش در زندگی ما؟

پی نوشت منفی:  با وجود گسترش و تغییر شکل گیج کننده ی رسانه های ارتباطی هنوز به گمانم کتاب پدیده ای یکه و مسحور کننده است. هنوز هم در مواجهه با آن شگفتی منحصر به فردی را باز می یابم که تردستانه جهانی را از آن من می کند (هرچند گاهی کابوس گون)، و این هنوز و هرروز به معجزه می ماند: اینکه می توان با قیمتی نازل تمامی غزلیات سعدی و یا مجموعه ای از ده ها داستان بورخس را از آن خود کرد، به معنایی حقیقی از آن خود کرد. پس می توان اعلام کرد که هنوز برای برخی آدمهای سودایی قیمت کتاب قیمت پشت جلد نیست، قیمت تمامی هستی است.

/ 32 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ماکان محمدی

دوست عزیز اولا صراحتا از ادبیاتی که در کامنت قبلی داشتم عذرخواهی می کنم هر چند با نظراتتان قویاً مخالفم اما توجیه کنند ادبیات زننده من نخواهد بود و از آنجایی که مدافع نقد بی رحمانه ام نسبت به خود هستم پس نباید آن را به یک پز روشنفکری تقلیل دهم هرچند پس از شما نویسنده ای گمنام ما را به کفایت در کامنت هایی پیاپی ( در همان پست خاطرات پیاده روی ) مورد لطف خود قرار داد و من را متهم به رابطه مرید و مراد بازی کرد اگر توانستی کتاب Life and Art ( the new Iranian cinema) , Edited by Rose Issa and Sheila Whitaker را تهیه کن در مقدمه آن کتاب این دو نویسنده از میان نقد هایی که جمع آوری کرده اند نقد میر احسان را برگزیده می دانند خاصه در مورد سینمای کیارستمی.

ماکان محمدی

احتمالا Sheila Whitakerرا می شناسی در سال های 1999 ، 2000 ، 2002 ، 2005 به عنوان بهترین منتقد سینما در بریتانیا انتخاب شده و رئیس سابق جشنواره فیلم لندن بوده است فکر نمی کنم این آدم نظرش را بدون توجه به ارتباط میراحسان و کیارستمی مطرح کرده باشد من معتقدم اگر نقدی به حرف های میراحسان داری مکتوب کن تا بتوان دیالوگ برقرار کرد همان طور که من از منتقدان جدی او پیرامون تقدم نقد مدرنیته از سوی سنت هرمنوتیکی نسبت به مکتب انتقادی ام و ما دیالوگ مبسوط و مکتوبی در روزنامه پیرامون این موضوع داشته ایم که برای هر دو ما مفید بوده است . در دفاع از مرید و مراد بازی مطلب جدیدی دارم و صد البته در جواب آدم ناشناس سری بزنی خوشحال می شوم

حميد بهادري

سلام ... نثر ژورناليستی شما ، مرا به اين فکر برد که حضرت عالی شايد روزنامه نگار باشين و خوب ، با روزنامه نگار جماعت هم در عرصه کلمات نمشود در افتاد ! از کنایه شما در خصوص هنریت وبلاگ ممنونم (هر چند به کنایه فرمودید!) قرار دادن ۳ - ۴ عکس از ۷۰۰ عکس ان فیلم داستان خودش را دارد و هکذا نوشتن (نوشته حمید ... ) ذیل مطلب ! درست حدس زدید که من در عرصه وبلاگ تازه کار و مبتدی هستم لیک مشاوران خبره ایی راهنمایی ام میکنند که دو موضوع فوق آلذکر را نیز با توجه به راهنمایی ایشان اعمال میکنم ...بگذریم مطلب حضرت عالی را مطالعه کردم ! «اين خانه از پای بند ويران است » «سخن اين و آن رها کن ، حديث خو بگوي»(ناصرالدين شاه آکتور سينما)

ماکان محمدی

ممنون از پاسخی که دادی ، دوست دارم همین فضا را ادامه بدهیم اولاً دوست عزیز چون قضیه پست مدرن بسیار بسیار گَل و گشاد است لطف کنید بگویید که منظورتان از پستمدرن از چه زاویه ای است چون من به شخصه دستاورد های پس از نقد مدرنیته را خطاب قرار دادم . ثانیاً چه چیز نسبیت گرایی پست مدرن بد است؟! متاسفانه به خاطر مزخرفاتی که در ایران تحت عنوان پست مدرن ترجمه شده است عده ای خیال می کنند نسبی گرایی پست مدرن یعنی هرچیزی را به هرچیزی چسباندن در حالی که مراد ما از نسبی گرایی در این تفکر نوعاً مورد مکالمه قرار دادن است و این رابطه اتفاقاً از منطقی که مکالمه در آن شکل می گیرد پیروی می کندو این مفهومش هرچیزی را به هرچیزی چسباندن نیست و این منطق الزاماً صرفاً عقلانی نیست. ثالثاً مراد ما امروزه از نقد در واقع گفتگو با جهان متن است و این گفتگو زمانی مشخصاً منتقدانه تر می شود و خود را از سطح یک مخاطب فرا می برد که درون خود دست به آفرینش بزند یعنی از ابزار های برون متنی نیز استفاده ای گسترده تر از مخاطب کند مسلاً استفاده از عناصر انتقادی یا سوژه ای و... بگذار دقیق تر بگویم:

ماکان محمدی

مخاطب همواره گرایش به بسامان کردن آن تضاد هایی را دارد که اثر هنری به واسطه آن شکل می گیرد در حالی که کار منتقد علاوه بر این توامان ادامه دادن وتوسعه دادن تضاد هاست . نهایتاً دریافت شما از نقد به نظر من هرچند ارسطویی نیست اما شدیداً ساختگرا و در بهترین شرایط مدرن است و از شرایط نقد در دوره پس از نقد مدرن بی بهره.... اما چرا؟ چون : به این جمله تان توجه کنید: " اما به گمانم تمامی سعی نقد بایستی در جهت گرفتن حداکثر فاصله ممکن باشد. درست درهمین فاصله است که تفکر رخ می دهد. سرور عزیزم به جد معتقدم منتقد می تواند حد بسیاری نسبت به متن در جایگاه مستقل قرار گیرد هرچند نه بطور مطلق." البته فکر می کنم منظورتان از " نسبت به متن در جایگاه مستقل قرار گیرد " نسبت به «مولف» بود چون اگر نسبت به متن مستقل باشد که دیگر تاویل و تفسیری وجود نخواهد داشت ؛ بالاخره باید چیزی وجود داشته باشد که نسبت به آن نظر و نقد داشت . در خلاء که نقد صورت نمی گیرد...

ماکان محمدی

اما اگر منظورتان مولف است شما دارید به مرگ مولف اشاره می کنید که بهتر از من می دانی که به آن چه نقد هایی وارد است و اگر مجموعه آن نقد ها را قبول نداری بگو درموردش با هم صحبت کنیم. ضمناً شما همچنان دارید از عقلانیت در برخورد با متن از طریق فاصله گرفتن می کنید که من این موضوع را در مقاله توضثح دادم. در واقع ما وقتی از عقلانیت در برخورد با یک متن صحبت می کنیم از حداقل امکان در برخورد با یک متن استفاده می کنیم اما دو نکته: اولاً این که مارسل دوشان مرتکب کدام شیادی شده یا منتقدان او... دقیقاً مشخص کنید. این که او چرخ دوچرخه را روی سه پایه می گذارد و اسمش را هنر می نهد؟! بگویید تا موضع مشخص شود ثانیاً با آقای صمدیان تماس گرفتم . گفتند این موضوع را رد می کنند ضمناً گفتند اگر هم چنین چیزی گفته باشند منظورشان کیارستمی نبوده... منتظر نظرات خواندنی ات هستم راستی فیلم روزی روزگاری مراکش رو دیدی؟

ماکان محمدی

ممنون موافق بحث ات هستم تا حد زیادی ام ما اختلاف زیادی در مبانی فلسفی داریم اتفاقاَ هر چقدر تو وفادار به سنت هرمنوتیکی هستی من معتقد به مکتب انتقادی تا آدورنو ام وصد البته مخالف جدی هابرماس.. من هم دوست دارم با هم درباره کیارستمی صحبت کنیم هر موقع خواستی بگو... باز هم متوجه یک جای بحثت نشدم آن هم مربوط به قادری بود؟!!!! و باز هم متوجه نقدت به میراحسان نشدم باور کن سر ناساز گاری ندارم ولی من نمی فهمم منظورت از شیفتگی چیه؟ راستی!!!داریوش آشوری چی گفته مشتاقم بخونم لینکش رو داری؟

حميد بهادری

آخه وبلاگت بيوگرافی داره !؟ يا من دائما با دوستان در تماسم که ببينم کيا اينترنت و کشف کردن ... خوب از اول شروع ميکنيم ! شما ؟!