ميان پرده ۵۰

در محيطی كه گاهی گذرم بدان مي افتد برای گذران زندگی، جناب مهندسی آمد و رفت دارد در چند دانشگاه استاد. مراد بسياری از جوانان، مشهور است و محبوب نوجوانان. و به قول اطرافيان در حيطه كارش براي خود وزنه اي است. برای من اما اين آقا بيش از هرچيز موجود چندش آوريست، از آن دست آدمهايی كه تنها به كار آلوده تركردن اين جهان سراپا آلوده مي آيند. و اينكه گاهی بايد چشمتان هرروز به جمال چنين استادی! روشن شود در نوع خود عذابی است اليم. به دلايلی كه بماند.   روزي در نزديكی اش بودم كه صدای تلفن همراهش بلند شد و به عنوان زنگ از گوشی گرانقيمتش قسمتی از سوئيت ششم برای ويلنسل باخ پخش شد. همنشينی اين موجود دوپای نفرت انگيز با اين موسيقی ( كه به مانند سمفونی موتسارت يا چهار فصل ويوالدی شنيدنش به عنوان زنگ موبایل عادی نبود) كه شايد در نوع خود شريف ترين باشد در همه ی عالم، صحنه ای غريب و متضاد بوجود آورد يادآور برخی فيلمهای كوبريك يا آنارشيسم شگفت انگيز ماركوفرری. پس از چند بار تكرار و به صدا درآمدن موبايلش محترمانه از او خواستم كه زنگ گوشی اش را عوض كند و ايشان پس از چون و چرای بسيار آخر سر پاسخ دادند: (( آهنگهای ديگر اين گوشی زيادی تكراری است)).

به فاصله چند روز از اين ماجرا، داخل تاكسی دوباره همان آوا به گوشم می رسد. اين بار از موبايل دختر جوانی است كه در كنارم نشسته. تلفن را جواب می دهد و تا هنگامی كه من به مقصد می رسم يكسره از تلاشهايش براي ثبت نام در تور آنتاليا حرف مي زند. سعي مي كنم به چيزی فكر نكنم. تصوير مساجد و بناهای رومی استانبول بی اختيار پيش چشمم می آيد.

به گمانم والتر بنيامين هنگام نگارش مقاله ((اثر هنري در دوران تكثير مكانيكي)) در كابوسهايش نيز چنين وضعيت رقت انگيزی را پيش بينی نمی كرد. اكنون ديگر صحبت از نابودی ((تجلی)) اثر هنری نيست. اكنون اين تلاش هزار ساله ی بشر در راه سود بردن از هنر برای تعالي حضور انسانی است كه برباد مي رود. اين هنر در مقام آگاه كنندگی و رهانندگی از تحميق زندگی روزمره و سلطه ی ساده لوحی مطلوب قدرت است كه نابود می شود. بنيامين خوش باورانه در نوشتارش می آورد: ((تطابق با توده ها و تطابق توده ها با واقعيت فرايندی متعلق به نظرگاهی غايی است و بيشتر برای تفكر است تا ادراك حسی)). اما حالا ما نيز می توانيم به سادگی با آدورنو همراه شويم كه اين تطابق با توده ها تن دادن به تحقير هنر است و آرمانی كردن فرهنگ توده ها چيزی جز تسليم برابر عقب ماندگی آنها نيست، و اين فرايند هيچ گاه به تفكر ختم نمی شود. همانطور كه امروز به خوبی می توان ديد خوش بينی مفرط بنيامين به ذات سينما نيز تا حد زيادی زودباورانه بوده است و افزايش خيره كننده ی نفوذ فراگير هاليوود به خوبی بيانگر اين نكته است. خوشبختانه بنيامين نماند تا ببيند در روزگار ما هر تلقي غير بازاری از سينما محكوم به فناست و نه تنها  از آرمانگرايی مونتاژ ديالكتيك سينمای شوروی چيزی باقي نمانده كه سينمای هنری اروپای غربی كه بنيامين به آن هم نظر خوشی نداشت مدتهاست بی رمق گشته. روزگاری كه در آن بهتر است آرزو كنيم اين آدمها به صفهای ميليونی خريد هری پاتر بپيوندند تا برای زنگ موبايل يا درهای خانه شان سراغ استراوينسكی و دبوسی نروند.

و امروز مگر چه چيزی برای ما باقي مانده كه بدان افتخار كنيم؟ در جهانی كه در هر سه ثانيه يك كودكش بر اثر گرسنگی می ميرد، و در كشوری كه در مورد هر آنچه به سويه ی رفيع تر حيات انسانی مربوط می شود (فرهنگ، تفكر و اخلاق) در افتضاح ترين وضع ممكن قرار دارد، مگر چه چيزی باقي مانده است جز هنری غير تجاری برای مقاومت در مقابل هجوم همه جانبه ی نظامی كه انسان را به غريزه و مصرف فرومی كاهد. مگر چه كسانی باقي مانده اند برای امید بستن به جز روشنفكران و انسانهايی كه به قول محمدرضا نيكفر مرزبندی خود را با كثافت مشخص می كنند و فشار تمامی جامعه برای كاسب شدن را تحمل می كنند و به يكسان شدن تن در نمی دهند. با پای نهادن در راهی كه شايد جايی نام آرمانگرايی به خود گيرد، با كليد واژه هايی چون انسانيت، خرد و حقيقت. در چنين شرايطی چاره ای نيست جز دفاعی با چنگ و دندان از هنر و تفكر كه ضرباتی هرچند بی رمق به همه ی آن دژها و استحكاماتی وارد مي كند كه بی بها و پيش پا افتاده كردن هنر و بدين گونه از ميان بردن تاثیرش را آخرين فتح و افتخار در درسترس خود می دانند. و اين شايد برای ما واپسين سنگر باشد. سنگری که باید اعتراف کرد مدافعان چندانی ندارد.

پس از پياده شدن از تاكسی ناخودآگاه به خوشبختی فكر می كنم. به خوشبختی جوان بی استعداد عاشق موسيقي در قرن هجدهم. او كه مجبور به پيمودن راه هايی ناامن و صعب العبور، پياده، در باران و سرما می شود برای رسيدن به شهر كوتن. تا در آنجا شايد در يك بعد از ظهر پائيزی بتواند نخستين اجرای سوئيت شماره 6 را توسط بهترين نوازنده ی ويلونسل آن ديار، آنهم در حضور خود مصنف، كاپل مايستر دربار كوتن، شاهد باشد. به آن همه سحر، شكوه و خوشبختی فكر مي كردم... موبايل كسی زنگ می زند.

/ 14 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فراتر ازکلوسيوم

سلام و دورد بر شما دوست عزيز . پست جالبی بود. موسيقی کلاسيک از موسيقی های مورد علاقه من است. اگر می خواهيد کمی هم از حال و هوای روم باستان برخوردار شويد سری هم به ما بزنيد با يک پست جديد به روزم . مويد باشيد

کاظم رضايی

با دنیایی به جد بیش از 98.2 درصد شی شده روبرو هستیم. شی شده گی (reification) عنصر مسلط تقریبا هر هنری در دوران معاصر است، جالب این جاست که در این دوران به اصطلاح معاصر مفهوم عصر به کلی نابود گشته است. چرا که عصر "زمان" را به ذهن متبادر می کند و گویی امروزه "زمان" مرده است. چون "تغییر" مرده است. به قول بنیامین "این واقعیت که هیچ چیز تغییر نمی کند، خود، همان فاجعه است". در این میانه که هنر به زینت الات خانه و قصر مشتی پولدار شکم گنده و آشغال تبدیل شده است، اندیشه همچون دستمالی آغشته به کثافت به سطل آشغال پرتاب شده است... حال و حوصله ندارم که از عتمق فاجعه بیشتر بگویم. ولی ما با یک مشت دروغگو طرف هستیم که بهترین پیشنهاد به آنا این است که تا اطلاع ثانوی زیپ دهنشان را بکشند و خفه شوند، در این میانه فرقی نمی کند با احزاب اصلاح طلب روبرو. باشی یا فلان شخصیت سیاسی متشخص روشنفکر. می خواستم مثالی بزنم از قسم مثالهای شما و این گفته ی آخر را بیشتر توضیح دهم اما دیدم بیش از این نوشتن توهین به شعور کلمات است در روزگاری که اکثریت این چنین بی شرمانه کلمه و مفاهیم را مصرف می کنند. در اخر چرا نگفتید که پسوندتان com ش

آذين

پاراگراف آخر نوشته ات اوج همه احساسی بود که در تمام نوشته ات بايد به من منتقل می شد ! چند لحظه انگار مرا جدا کرد از اين دنيا هميشه فکرميکنم شرايطی که رو به پايداری نباشد دوام نمی آورد. فکرميکنم دنيا در حرکت تدريجی خود رو به کمال است ولی....نميدانم !

مهشيد

ای بابا. تو هم که همدرد مايی آقا!

مهلا

من همه ي نوشته هات رو خوندم. اين اخرين پست رو كه خوندم حسكردم شبيه بچه هاي علوم اجتماعي دانشگاه تهران هستي. با ديدن اسم دكتر اباذري حس عجيبي پيدا كردم. نوشته هات رو دوست داشتم. از اين به بعد پا ي ثابت نوشته هاتم.

حميد بهادری

عجالتا من آپ کردم . اگر دوست داشتی و وقت داشتی و حوصله داشتی و ... و ... و ... خوشحال میشم بیای پیشم

رضا

سلام. از خواندن چند پست تان لذت بردم. از مقاله ي نيكفر در زمانه به اين جا رسيدم. يك مقاله ي تيز بينانه در مورد فيلم ۳۰۰: در سایت محمد قائد شاد باشید.

اوهام

هميشه فاصله ای هست ميان پنجره و ديدن!

پیچش

نخوندم . فقط امشب قاطی کردم گفتم یکی رو پیدا کنم بهش بگم . شما که لیسانس دارین سواد دارین با بزرگا میشینین حرف می زنیین بگو واسه چیه که دلم گرفته پا میشم دلم گرفته می شینم دلم گرفته می خوابم دلم گرفته