ميان پرده ۵۱

دوست عزيز رسول نمازی مرا به نوشتن مطلبی با موضوع وطن دعوت كرده است. اين پيشامد انگيزه شد برای جمع آوری برخی كلماتِ مانده در ذهن و آورده بر كاغذ در روزهای دور. پراكندگی ظاهری آنان از اين خصلتِ ناهنگام شان است. 

قطعاتِ وطنی

1)    مفهوم وطن برايم هيچ معنايی ندارد و هيچ حسی در من بر نمی انگيزد. در بهترين حالت نسبت بدان در وضعيتی گنگ و نامفهوم قرار دارم. حتی می توان گفت، در بيشتر موارد وطن و وطن پرستی در من واكنشی منفی به وجود مي آورد. هنگام مواجه شدن با اين مفهوم پيش از هرچيز ياد جنگ ها می افتم و ناخودآگاه تصوير بدنهای مجروح سربازان جنگ اول جهانی پيش چشمم می آيد. 

  

2)    بايد از هر گونه سهل انگاری در تمايزی ظريف و مهم ميان مفهوم وطن با مفهوم بنيادی و حتی خطرناك تر فرهنگ پرهيز كرد. عدم درك اين تمايز می تواند به موضع گيری های نظری فاجعه باری بيانجامد. برای درك روشن تر اين تفاوت می توان قياس كرد فرهنگ نوجوانی را از شمال تهران با مردی از روستايی در سيستان كه هر دو عنوان ايرانی دارند. وطن همواره مفهومی انتزاعی باقی مانده است ( و از همين روست كه تخريب آن هرگز به معنای ناچيز انگاشتن تأثيرات اجتماعی و فراموشی ساختاری اساسی چون اجتماع (community) در معنايی كاملاً مشخص و انضمامی نيست). اما فرهنگ صورت بندی حضوری آن چنان قاطع و گاهاً ويرانگر است كه به زبان داريوش آشوری: ((فرهنگ از مرگ و زندگي قوی تر است)).

3)    ما به كجا تعلق داريم؟ به سرزمينی كه در آن متولد می شويم؟ مرزهای اين سرزمين كجاست؟ به محله ای كه در آن بزرگ می شويم و آدمهايی كه با ايشان زندگی می كنيم؟ مفهوم وطنْ دلبخواهی، تصادفی، نا اصيل و بی سامان تر از آنست كه تعلق جانِ ما بدان منتسب شود. تفاوت تعلق مردمان كشور آذربايجان با فردی متولد شهری مرزی در استان آذربايجان ايران دقيقاً در كجاست؟

4)    هنوز می توان اين سئوال مونتسكيو را بازگو كرد كه: ((چگونه می توان ايرانی بود؟)) و يا حتی از آن پيشتر رفت، آيا ايرانی بودن هنوز معنايی دارد؟ اگر ايرانی بودن را (همانند كنگويی يا لهستانی بودن) شيوه ای خاص از بودن بدانيم، و اگر با تسامح بسيار بپذيريم كه در قرون گذشته آن يكپارچگی و وحدت كه براي شكل دادن به اين گونه ی حضور در جهان لازم است وجود داشته، اكنون بی شك هيچ عنصرِ كلی شكل دهنده به يك روح مشترك درميان مردمان اين سرزمين موجود نيست(شايد جز زبان كه بدان خواهم پرداخت). 

5)    روح ما را چه نيروهايی شكل مي دهند؟ جدا از مفهوم مبتذل ((روح شرقی)) آيا سامان دهنده های ذهن و تفكر ما لزوماً متعلق به سرزمينی است كه در آن متولد می شويم؟ در حقيقت ما بيشتر به جهان انديشگون خود كه اساساً «بی دركجاست» تعلق داريم، و خشت خشت اين سازه ی پيچ در پيچ را با بی شرمی تمام از چهار گوشه ی عالم گرد آورده ايم، بی هيچ عنايت و احترام به چهارچوب بی روحي به نام وطن. 

پ.ن: در مورد شخص خود با ذهنی مواجهم كه در غالب اوقات به شكل گسترده ای آبديده ی انديشه ی غربی است. حكاكی روح مرا بيشتر باخ، پروست، شكسپير و هومر به عهده داشته اند تا هر حكيم وطنی.

  

6)    اگر به دنبال اصلی ترين مايه ی هويت بخش و مؤلفه ای تمايز دهنده باشيم بايستی از زبان نام ببريم. به آن قول مشهور زبان خانه هستی است، و درك هستی يك فارسی زبان تا حد زيادی روشن. در بين تمامي فارسي زبانان جهان وجه مشترك اساسی تری يافت می شود تا درميان محصوران در مرزهای يك كشور. در طول تاريخ نيز لفظ ايرانی بودن تا حد زيادی با معنای فارسی زبانی ادا شده است. 

پ.ن: بايد اعتراف كنم تنها عنصر لذت بخش اهل اين خاك بودن برايم همين است. خوشبختی فارسی زبان بودن لذتِ(و مطمئناً نه افتخار) همزبانی با سعدی است. اين امكان بی بديل كه می توان سعدی را، و كسان ديگر را نيز، به زبان مادری خواند. لذتی كه كمتر غير ايرانی می تواند در آن با من شريك باشد. البته همانگونه است همزباني با دانته و بودلر، كه ما از آن محروميم.

7)    زير سقف مسجد شيخ لطف الله ايستاده ی. اين جا بی شك زيبا ترين مكانِ اين ملك است، و خالق اين بنا بزرگترين هنرمند غير ادبی تاريخ اين سرزمين. در اين جا هيچ تفاوتی ميان تو نيست با يك آرژانتينی يا ويتنامی، چه بسا او اين جا در لذتی ژرف تر غرق بوده باشد. بدانگونه كه ما می توانيم در زير گنبد كليساي فلورانس يا شارتر احوالي اثيری را عميق تر از يك ايتاليايی يا فرانسوی از سر بگذرانيم. 

8)    نگره ی ميهن پرستانه به شكلی حياتی بر احساس مالكيت مطلق بر خاك مبتنی است. وطن(خاك،سرزمين) در اين جا به مثابه ابژه مالكيت/ابژه عشق (love object) ظهور می يابد (و با توجه به مادينگی مفهوم وطن كه در تعابيری چون «مام ميهن» نمود می يابد، حتی مي توان گفت اين عشق سويه ای اديپي مي يابد). در تعابيری مسامحتاً لَكانی می توان گفت، از آنجا كه در جهان واقع اين مالكيت تحقق نمی يابد، وطن به مثابه ابژه همواره پيش از پيش از دست رفته است، به دست ما نمی رسد و چيزی از آن ما نمی شود؛ وطن تنها در ساحت نمادين است كه متعلق به ما می شود، آن را پاس می داريم و مدام فاصله پرناشدنی خود را با آن انكار می كنيم، و در نهايت فراخوانی می شويم به حفاظت از اين مالكيت و در واقع از اين آرزومندی فنا ناپذير (indestructible) به سمت ابژه/وطن. در حقيقت ما بی آنكه خود بدانيم واجد «بی وطنی» هستيم. ما بدون (without) وطن هستيم.

9)    در نگاهی تاريخی حس تعلق به خاك و بالطبع ميهن پرستی بيش از هر چيز بانی نوعی فراموشی بوده است. فراموشی تعلق به گونه ی نگون بخت انسان. ما با تفاوت گذاشتن ميان وطن پرستی و نژادپرستی به شكلی آشكار خود را گول می زنيم. 

10)           در حاليكه مفهوم وطن سعی بر آن دارد كه هرچه بيشتر مسئوليت مارا نسبت به انسانها، خارج از حقوق شهروندی ملغا كند، تنها با نوعی بد طينتی می توان نتيجه گرفت كه با بی وطنيْ سياست تعطيل می شود. در اين وضعيت، بر خلاف، عمل سياسی خطيرتر، دشوارتر و به حتم ضروری تر می گردد.

/ 16 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ناما جعفری

می دانم به خاطراین کارهیچ وقت من رانمی بخشی . احتمالا../ می توانم قیافه ات رادراین لحظه مجسم کنم...بایک فنجان قهوه؟ اما متاسفانه بایدبگویم به توخیانت کرده ام.دریک عصرتابستانی /شاید برایت جالب باشد... عصر که از خواب پا شدم روی تخت بودم؟ چطوری و کی رفته بودم رو تخت؟راستی سلام مجتبی

رسول نمازي / تحقیقات فلسفی

البته نمی دونم دقيقا حرفت رو درست فهميدن يا نه. از اون حرفهای بودار بود استاد اگر چيزی می گذاری ما رو هم خبر کن. نوشته هايت خواندنی است. تا بعد

صبا.ر.

اوه..هملت با دست پر به دعوتی ميرود البته با برخی قسمتها مخالفم. اما همين مفهوم وطن و وطن پرستی برای خيلی ها مثل مذهب يا سبک افکار افراد تزريقی است. مثل يکجور حمايت متقاعد کننده از طرف ديگران. مثل شکل سياست و حکومت و نوعی بردگی عام. اين از همه برجسته تر است.

سوماپا

من خوشم اومد...وطن... من به محض اينکه از دانشگاه پارسنز بورس بگيرم چمدونم ميبندم...حالا خودت وطن يه جای اين ماجرا جا بده.... راستی به چی عادت ميکنيم؟

آذين

وطن يعنی همانجايی که وقتی ترکش ميکنی خاطره های خوب و بدش مانند قرمزی خون برايت مقدس باقی ميماند...اکنون تو ببين وطنت کجاست خيلی خوشحالم که هنوز به من سر ميزنی...ميدانی که خلوت شده ام ...خيلی خلوت

کاظم رضايی

با سلام و درود فراوان "وطن"، "ملت" و "خاک" و دیگر مفاهیمی اینچنینی در فراینی« علیت رو به پس» یا retroactive ساخته می شوند. وطن و ملت چیزی جز همان مفاهیم انتزاعی نیست، مفاهیمی که با خصلتها و خصوصیت هایی که به صورت رو به پس و مشخصا " از عقب"به آنها می دهیم حاوی مازادهایی می شوند که عده ای را به درون خود می بلعند و نابود می سازند. شما به درستی به وجه نمادین "وطن" اشاره کرده اید. اما این "مقعد زاده گی" وطن مرا به یاد این گفته ی معروف فردی انگلیسی(تاکید دوباره بر همان وطن شد تا عمق نفوذ کرده گی این مفهوم در ناخودآگاه مشخص تر شود) می اندازد که پیش از جنگ جهانی دوم گفته بود:" اگر بخواهم روزی بین وطنم و دوستم یکی را انتخاب کنم امیدوارم آنقدر شجاعت داشته باشم که دوستم را برگزینم." با تشکر از ایمیلی که ارسال کرده بودید. متقابلا ایمیلی فرستادم.

سوماپا

من نفهميدم به چی ! سانسور لازم نيست.راحت باش...

عليرضا جعفری

درود بر شما. من تعاريف شما را از وطن قبول دارم. سخن ديگری هم در اين باب به نظرم نمی رسد تا مطرح کنم. فقط يک نکته هست و ان هم اينکه شما در نوشته هايتان به روح شرقی اشاره کرديد.به نظر من اين مفهوم کمی پيچيده است پيشنهاد می کنم در اين مورد و مفهوم مخالف ان يعنی روح غربی مطلبی بنويسيد.

مهشيد

با نظرت مخالفم. وطن دوستی مفهوم ديگری دارد. چیزی که تو آن را وطن دوستی معنا کرده‌ای گره خوردن به عقده‌های ملی است. وطن دوستی فرای اين است.