ميان پرده ۴۶

با وجود ضرباهنگ کند این روزهای بهاری، در دل انبوهی از آشفتگیهای فکری و اقتصادی و علیرغم بازخورد نه چندان مثبت مطلب پیشین، صفحاتی از حرافی های همیشگی با موضوعاتی نامرتبط را برای گذاشتن در این جا آماده کرده بودم: یادداشتی در باره ی اجرای طرح امنیت اجتماعی به بهانه ی بی حرمتی آشکار به یک دوست؛ روایتی در ژانر وحشت از تجربه دیدن یک سئوال امتحانی در مورد تعداد کشته شدگان جنگ دوم جهانی؛ بیانیه ای نه چندان مؤدبانه علیه مروجانِ وطنیِ فرهنگ عامه پسند؛ و نصایحی اخلاقی در باب قدرشناسی (از همان دست وراجی هایی که در نهایت با حذفشان آب از آب تکان نمی خورد و می توان از اساس نفی شان کرد: انگار نه انگار). قصد ارائه یکی از این افاضات را داشتم که بازگشت و عود شکلی از یک بیماری قدیمی همه چیز را درهم ریخت. واقعیتی رخ نشان داد که در گردباد حضورش هیچ چیز مانند قبل نمی ماند: درد.

 

درد جسمانی به کامل ترین شکلی ((وجود)) را به یادمان می آورد. هنگامی که درد آغاز می شود دیگر نمی توان دچار ((نسیان هستی)) ماند. با درد به خاطر می آوریم که در اکنون حاضریم و چقدر ((هستیم)). درد ((بودن)) را نشانمان می دهد، حجاب از هستی برمی کشد و به کامل ترین وجهی ما را ((ملتفط)) آن چکش معروف در دستمان می کند. و این انکشاف رخ می دهد شاید از آن رو که درد بسیار شبیه ((هستی)) است: همانقدر بی هوده.

 

در حضور این درد دیگر نمی توانستم به هیچ یک از آن موارد پیشین بیاندیشم. نمی توانستم جز به خود و با خود فکر کنم. دیگر نمی توانستم به مانند همیشه با بی رحمی تمام حضور لجوج و سبکسر این ((خود)) را در میان واژگانم سرکوب کنم. باید این ((خود)) – که دقیقاً هم معلوم نیست چگونه موجودی است – کمی نشان داده می شد، به میان می پرید، ((سرخود)) وارد می شد و ابراز وجود می کرد و ((خود)) را به رخ می کشید. دیگر نمی شد دهانش را به زور ببندم، در جایی پنهانش کنم و جلوی عرضه اندامش را بگیرم. این ((خود)) به طرزی بی شرمانه میان حرفهایم می پرید. پس ناگزیر می شدم به از ((خود)) گفتن. اکنون به این می اندیشم که آیا این همه سراسر بی ارزش است؟

 

پل ریکور ( که قدرش به عنوان یکی از هوشمند ترین متفکران سده ی بیستم بسیار کم دانسته شده) یکی از مرجع های اصلی کتاب فوق العاده بدیعش زمان و روایت (Time and Narrative) را اعترافات سن آگوستین ( این نخستین ((از خود گفتنِ)) نظام مند تاریخ) قرار داده است. ریکور در بخشی از کتاب سه جلدی خود به شرح این حقیقت می پردازد که چگونه همه ی ما در سطح زندگی روزانه از طریق روایت و تحمیل طرح داستانی، به کنشها و تجارب خود نظم و معنا می بخشیم. او این عمل را پیکربندی پیشینی (prefiguration)از طریق مفهوم ارسطویی محاکات ]یا بازنمایی، تقلید، مایمسیس[ می نامد. به کمک همین قدرت روایتگری است که زندگی فردی از آشفتگی و پراکندگی ناشی از زمان رها شده، به شاکله ای با معنا بدل می شود. بدین گونه زندگی هر یک از ما فرایند یک اتوبیوگرافی ناننوشته است. او در نهایت به بیان این حقیقت می رسد که ((در حوزه ی تجربه و کنش بشری، پیدایش و دوام هرگونه معنا و هویتی منوط به روایت و فهم روایی است.))

 

بدین ترتیب است که ما هر یک در جایی و به شکلی ناگزیر به تعریف کردن قصه ی خویش می شویم. ناچار به از ((خود)) گفتن، روایت خود را ساختن و داستانهای خود را باز گو کردن. اما مهمترین نکته اینجاست که قصه های ما زمانی واجد ارزش خواهند شد که به مثابه روایتی معطوف به جستجوی حقیقت باز خوانی شوند (و این بی شک گام نهادن در همان راهی است که اگوستین قدیس در اعترافات یگانه ی خود طی نمود). جستجوی حقیقتی که در نبود آن زندگی حقیقی نیز نمی تواند وجود داشته باشد. آن حقیقتی که امروز، به بیان هورکهایمر، باید با مفهوم ((رهایی)) پیوند داشته باشد. جستجویی که کارش اگر نه کم کردن رنج و دردِ زندگی ما، که دست کم باید شرح بی واسطه ی واقعیت این درد باشد.

/ 20 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صبا.ر.

این خود بودن که گفتین این روزا بدجوری مد شده البته به اوج رسیده. مثلا هرکی بیشتر خودش باشه آدمتره! یا هر خودی نیمه است که دنبال اون خود دیگرش میگرده! هرچی بیشتر خودت باشی بیشتر بهتره! یه ریزه هم از خود خودمون کوتاه بیا نیستیم. غافل ازینکه این خود بودن یه درده! دردی که هست و هر از گاهی میگه هست. (چه خودی نشان ميدهند اين آدمها..!)

هفت حرف

سلام ... "هفت حرف" سه شنبه ها با صفحه سیاسی به روز می شود؛ "به بهانه سال وحدت ملی" ضمنا از دوستانی که تمایل به تبادل لینک یا همکاری نوشتاری با هفت حرف دارند، خواهشمند است علاقه و زمینه کاری خویش را بیان نمایند... به امید دیدار دوباره ... یا حق

پاريس

very nice taste هم در موسیقی هم در فیلم و این که هنوز نتونستم با مسئله بودن کنار بیایم ! موفق باشی

ليدي _صبا

سلام ، . قبل از هر كلامي ، به چند كلمه ، در همان ابتداي اين ميان پرده ، (بازخورد نه چندان مثبت ) اشاره اي كنم . برعكس اگر به تعداد نظرات ، دقت كرده باشيد ، بازخوردي بوده چشم گير تر از مابقي پست ها ، اما متاسفانه ، اشاره مستقيم به موضوع خاصي ، و با توجه به تعصب كوركورانه اي كه هميشه ، ما مردم ايران ، با اون دست به گريبان هستيم ، مانع از نگاهي فراتر به مسائل شده ، . بدون اينكه حقيقت مسئله درك شده باشه ، بصورت آني ، احساسات مردم با اشاره اي ، برانگيخته مي شود و همه دنباله رو آن ... . البته به حتم ، شما نيز بعنوان فردي ايراني ، بر اين معتقد هستيد كه اقتدار سرزمينمان ، تصويري از اقتدار فردي ماست . اگر صاحب عزتي باشيم ، اقتدار مملكت ، يكي از اين پله هاي عزت خواهد بود ، پس هيچ وقت راضي به زير سوال بردن حيثيت تاريخي و فرهنگي خود نيستيم . اما دست آويز قرار دادن فرهنگ و تمدن ، بدون اينكه ، در زمان حال ، نشاني از آن ، سراغ نداشته باشيم ، چه فايده اي بر موقعيت اين لحظه كشور و مردم آن خواهد داشت .

ليدي ـصبا

فيلم 300 نيز ، از اين مقوله ، به دور نيست گاهي برگهاي تاريخ ملتي ، بازيچه دست ديگران مي شود ، اما بي شك ، بدون علت خاص نيست . همان داستان ، ماهي رو از آب گل آلود گرفتن هست . اما بدون بازخورد قرار دادن اين گونه مسائل هم ،پسنديده نيست ولي اعتراض هم بايد با اشراف كامل بر مسئله صورت گيرد و يك پيگري رو طلب خواهد كرد . ختم كلام جبهه گيري دوستان ، فقط اين كه ، دوست ارجمند ، قرار نيست كه هميشه ، ضرباهنگ همراهي ديگران ، بر آهنگ فكر و ذهن آدمي ، هماهنگ باشد . مهم مطرح شدن ايده و نظر هاي شخصي ست ، نه براي تاييد ، بلكه براي همراهي صادقانه و بهره گيري از انديشه هاي ديگران . كه شايد در اين ره ، گلي به رسم دوستي چيد و شميم اون ، باعث عميق ترشدن نگرش خود آدمي شد . اما از درد گفتي ، و درد جسمي كه وجود را ، به ياد مي آورد ولي درد روحي را چه ؟؟ . درد روحي كه بر پوچي وجود آدمي ، پاي مي فشارد ، اما به خود انديشيدن را بي ارزش نمي دانم . چون هرچه هست از اين خود آغاز مي شود ... پس خود را نمي توان فراموش كرد كه برگي از واقعيت هستي ست ، مهم در اس

ليدي ـ صبا

با خود بودن و از آن گذشتن ، براي اينكه ، از كنار حقيقتهاي زندگي ، به اين سادگي نگذشت . همچنان كه از كنار هم به سادگي مي گذريم !!! . اميدوارم كه سلامتي ، هميشه بر وجودتان حاكم باشد . تا درودي ديگر بدرود .

ماکان محمدی

دوست عزیز اولا ممنون از توجهت به متن نوشته شده در وبلاگم در مورد کیارستمی.... من مدافع عقاید کیارستمی نیستم اما قابل توجه شما میگویم که متاسفانه آقایان جمله کیارستمی را درست منعکس نکرده اند چرا که اساسا در آنجا بحث کیارستمی پیرامون این بود که رمان مولود دنیای سرمایه است و در خدمت از خود بیگانگی بشر و همان بحث هایی که امثال لوکاچ در "تئوری رمان "کرده اند که البته من در این مورد با ایشان اختلاف نظر دارم.... مطلب شما جالب بود ...

اوهام

وقتی درد می آيد مفهوم داستان سازی نيز کمرنگ می شود شايد اينجا حق با بودريار بود که می گفت : در وجد است که مفهوم به مفهوم می آيد و از مفهوم می گريزد . شايد بايد به جای وجد نوشت در رنج يا در درد. بوداييان زندگی را سراسر رنج می دانندشايد به همين خاطر که آن هستی خود را به طوذر کامل نشانشان می دهد درد حقيقتا زنده بودن . گاهی اين درد مثل دردی فيزيولوژيکی است ... ما به زندگی فرم می دهيم تا آن را به خاطر بسپاريم تا بپذيريم که زنده ايم اما درد به راحتی اين کار را برای مان می کند.. وقتی درد دارم هستم (اين را برای دکارت نوشتم)

saleh hasemi

انواع جک و لطيفه را در سايت ما بخوانيد فقط کافيست به بخش مطالب طنز برويد و کلي بخنديد www.salehforum.com