پرده ی پنجم

در چند ماه پيش رو اين بلاگ به روز نخواهد شد. در حقيقت در اين مدت در اينجا نخواهم كه بودن(۱). به دلايل حرفه ای، جسمی و روحی كه گفتنش به كار كسی نمی آيد. از خوبی های دنيای ما يكی هم اين است كه نبودن هيچ كسی يا چيزی، هيچ چيز را تغيير نمی دهد. خورشيد بی اعتنا به همه آمدگان و رفتگان در هنگامی كه بايد طلوع خواهد كرد، و درختان بی توجه به اوضاع و به اخبار، به رسم قرار، رخِ سبزشان را به كيمياگرِ بی مهر زمان می سپارند تا زر كُنَدشان. مذبوحانه به خود دلداری می دهيم كه پس از ما به يادمان خواهند افتاد ديگرانی كه دوستمان می داشتند، گاهی به ما فكر خواهند كرد و دلتنگمان خواهند شد، و بدين گونه در واقع سعی داريم فراموش كنيم چگونه خود درست در هنگامی كه دلتنگ از دست داده ای بوده ايم با حضور و عطر ديگری به وجد آمده ايم، با درخشش انديشه يا نگاهی دلتنگی از ياد برده به مسيری ديگر افتاده ايم و در بايگانی بويناك ذهنمان رسته ای نو به نام آن وجود حاضری كه گرم است و «به روز شونده» گشوده ايم.

به هر رو در پايان برای شرحِ روحِ غالب اين و آن روزها، اين شعر از برشت:

بر كناره ی جاده می نشينم

راننده چرخ را عوض می كند.

جايی را كه از آن آمده ام، دوست ندارم.

جايی را كه بدان می روم، دوست ندارم.

پس چرا با بی صبری به او می نگرم

كه دارد چرخ را عوض می كند؟

(ترجمه از م.فرهادپور)      


(۱)  اين تركيب را از افصح المتكلمين ياد گرفتم، در اين بيت: «من دگر شعر نخواهم كه نوشتن كه مگس / زحمتم می دهد از بس كه سخن شيرين است» و كاربردش بيشتر از اضطرار معناست تا صِرف زبان آوری و زبان بازی.

/ 0 نظر / 9 بازدید